رضا(سندباد)
نه شبم نه شب پرستم که حديث خواب گويم
|
|
دوستای عزیزم سلام.ببخشید که این مدت بی خبر رفتم ولی از همه ی شما عزیزان از صمیم قلب متشکرم برای پیام های محبت آمیزی که میزاشدید و میزارید.
با هم برای مریم دعا میکنیم.دعا دعا میکنیم که سالم وسلامت باشه و زود به جمع ما برگرده.آمین اوا هارا هجی ها را چگونه می توان به به ان مرد که گوشهایش را به بهای ناچیز چراغی فروخت نمی دانم! من حرف می زنم و در رقص لبان گوشتی ام اوایی بارور میشود و می توانم در لحظه های رخوتناک یک هما غوشی او را دعوتی کنم به شرابی سرخ می توانم خوابش را قبل از خورشید بدزدم و صدایش کنم/ اسمش رابا تمامی شهوت لبانم از من دنیای نورها وچراغهای الوان را و حرفهایشان را گوشهایم الکن است! چگونه می توانم زیر نور مهتاب-هما غوشی لمس ها_دست ها و داغی شرابی چندساله + نوشته شده در 22:52 توسط رضا |
كاروانسرا كاشانه نيست بايد برويم تا در خانه ی خويش خاك شويم. اول كاسه اي آب راه را بدرقه كرد آخر يك خروار خاك. آنكه خود را ساكن كاروانسرا كه نه حاكم آن خواند مورچگان در جمجمه اش سكونت كه نه حكومت دارند. + نوشته شده در 2:51 توسط رضا |
دوستان عزیز سلام
در طی این مدت کوتاه اما بسیار دشوار از تمامی شما عزیزانی که با پیام ها و پیگیری های خود به من و خانم مریم دلگرمی میدادید بسیار سپاس گذارم. امیدوارم که باز با شروعی دوباره و در کناره یکدیگر بتوانیم قدمی حتی کوچک برای فرهنگ و هنر این مرزو بوم برداریم. لازم به ذکر است که از خبر گذاری دانشگاه علامه (علامه بلاگ عزیز)برای پیگیری و آنلاین بودن اخبار من و خانم مریم دانشور از طریق سایت ایشان نتشر میشد تشکر و قدر دانی کنم و از تمامی یه دوستان( که اگر بخواهم نام ببرم ممکن است نام عزیزی آورده نشود و ما شرمنده بشیم بنا بر این )به طور کلی از تمامی شما عزیزان تشکر و قدر دانی دارم. لازم میدانم که در اینجا مراتب سپاسگذاری مریم د عزیز را نیظ به شما ابلاغ کنم و گله ای هم از برخی خبر گذاری ها داشته باشم. بعداز اتفاقات تلخ به وجود آمده تنها خبرگذاری مهر و ايسنا وخبرگذاري دانشگاه علامه به درج و توضيح اين ماجرا پرداختند و وقتعي بنده روز يك شنبه به دادگاه مراجعه نمودم فقط خبر نگاران اين سه خبر گذاريرا ديدم كه از ايشان تشكر و از دوستان ديگر گلمند هستم.اين تشكر و گلگي مشترك بوده و نظر خانم مريم دانشور نيظ همين ميباشد. باز هم از طرف خودم و خانم مريم د از شما عزيزان تشكر ميكنم + نوشته شده در 21:42 توسط رضا |
ديروز انگار روز خوبي بود ================================= من از اين شهر حرف مي زنم :شهري با شبهاي سياه و روزهاي خاکستري با همان کوچه اي که خانه ما ان جاست/ و خانه تو دور تر در کوچه اي که ديگر بن بست نيست من از اين شهر حرف مي زنم با هزاران رنگ بي رنگش و هزاران هزار دروغ صادقش من فقط حرف مي زنم /فرياد نمي زنم **** مردمان اين شهر را باغهايي است بادرختان سرو وديوارهاي که انقدر بلند ترند که کلاغها هم قدرت پروازشان نيست کتاب مي خوانند کتابهاي سخت تر از کتابهايي قطور و همه را از بر مي کنند و در مهماني هايشان فقط حرف مي زنند/از انچه از بر کرده اند. مردمان اين شهر حرف مي زنند از عشقهايشان و هميشه اشک مي ريزند و خود کشي مي کنند مردمان اين شهر هم چنان که پيمان مي بندند/مي گريزند و همچنان که مي گريزند سخت مظلوم مي نمايند/ پهن مي کنند و گاه گاه شمع روشن مي کنند...بستري رنگين تر مي طلبند براي شبي که در پيش است و انگار مي کنند طلب توبه است از خدايي که نهان است در کتابي برايشان و هر روز بر سر مناره اي فريادش مي کنند/همين مهماني که چشمهايش بسته است تا هيچ نبيند مي توان عاشق بود! باز هم مي توان عاشق بود ------------------------------------------------------------- دوستای گلم..ممنونم از ابراز این همه محبت پروانه ی مهاجر عزیز این هم ,همان شعریست که بعداز ۲سال بارای اولین بار و برای روز تولدم همنطور که قول داده بودم نشر کردم از همه ی دوستان هم برای تبریکشون ممنونم این دو شعر به خواست خدا در کتاب راه رفتن بر روی زمین چاپ شده و به زودی کل مجموعه به دست عزیزان میرسه باز هم ممنونم + نوشته شده در 22:29 توسط رضا |
نخ من توي دست توست عروسك گردان.
بكش . با اراده خودت ببر منو . هر جا كه ميخواي. هر چي تو بگي قبوله عروسك گردان. هر كاري تو بخواي ميكنم. مثه دلقك ميشم . مثه عاشق . مثه پرنده . مثه هر چي تو بگي. اما بذار بذار روز مرگم رو خودم انتخاب كنم عروسك گردان. اين تنها آرزوي ماريونت هست. بالا پايين. من توي اراده آشفته تو دست و پا ميزنم. من روي صحنه تاريك و روشن تو ميرقصم و ادا در ميارم. اوني كه تو ميخواي. من بدون تو هيچم . چون تو عروسك گردان مني. و من عروسك تو. --------------------------------------- دوستان عزیز سال جدید رو به همتون تبریک میگم.امیدوارم سال خوبی داشته باشید. این شعر از سروه های خانم ماریونت هستش که زیادهم از من دل خوشی نداره.گر نظرای قبلی رو بخونین متوجه میشین. این شعر بنا به درخواست خود ایشان و برای رفعه کدورت ها.............. در وبلاگ من قرار گرفته و خبر جالب تر اینکه پخش اختصاصی یه + نوشته شده در 2:23 توسط رضا |
تو را به جهنم مي برند.
گريه مي کني و اشک مي ريزي در حالي که من نا اميد, به تو نگاه مي کنم پيمان شکسته شده من راستگو نبودم و حالا مي بينم که نوبت من شده از درون مي گريم و تو را مي بينم که مي سوزي و فرياد مي زني تو را نگاه مي کنم و تا نوبت من فرا رسد صبر مي کنم صبر مي کنم........ گريه خواهم کرد با چشماني خندان در حالي که پايان اضطراب توست و من هيچ چيز براي تسلي تو ندارم جز تسليت در پوزش فقير تو و در حسرت و پشيماني پوچ تو همچنان تو را نگاه مي کنم و به جاي چشمان تو اشک مي ريزم در حالي که با ارعاب به سوختن تو مي نگرم و تا نوبت خودم صبر مي کنم صبر مي کنم.... پيمان را شکستي و راستگو نبودي و تو را در حال سوختن مي بينم و لحظه ها را تا نوبت خودم مي شمارم + نوشته شده در 21:42 توسط رضا |
این شعر رو تقدیم میکنم به یک دوست جدیدکه دوروست مثل دریا پاک,آرام(ولی از طوفانش باید گریزان باشیم)صبور,مرموز و بی انتهاست(بانوی شب) و تقدیم میکنم به دوست قدیمیم مریم د عزیزو تقدیم به دوستی که با نظرهای زیباش همیشه من رو شرمنده ی خودش کرده. نازی عزیزاین بانوی پرمهر ایران که به قول دوست عزیز مریم د (نمونه ی کاملی از یک بانوی شرقیست)
وقتي آسمان سياه پوش شب را ديدم و چشمهاي منتظر در آسمان که چگونه اشک, درخشانشان کرده بود همچون ستاره اي مي درخشيدند و همه آن ها را با ستاره ها اشتباه مي گرفتند طاقت نياوردم و با آرامشي سرد در نسيم آرام شبهاي تابستان اشک ريختم و اشک ريختم از لبه ي پنجره بالا رفتم آغوشم را باز کردم نسيم آرام شب با صداي ماشينهايي از دور دست و صداي کولر هاي خانه ها که کار مي کردند آرامشم را از پيش بيشتر کرد همه بودند و جز من با من کسي نبود اشک ريزان ولي شاد و خوشحال کم کم پاهايم سست مي شدند آغوشم باز تر مي شد نسيم شب پوست خيس خورده ي صورتم را نوازش ميداد صدا هاي دور دست و نزديک آرامم مي کردند سبک ترين فرد روي زمين بودم ديگر هيچ چيز سخت نبود حتي زندگي! شاد ترين لحظه ي عمر من بود مشکلات پايان يافته بود به هر کجا که مي خواستم, مي توانستم پرواز کنم من غول زمين بودم قدرتمند شاد آرام سبک پيروز آري, من بر زندگي چيره شده بودم نقطه.
از کتاب راه رفت روی زمین(دردست اقدام) + نوشته شده در 17:38 توسط رضا |
در نا اميدي عميق و تيره به سياهي پر هايش در غم زيبايي نداشته و نور زيبا و درخشان مرگ را با تاريکي زشت قفس زندگي تعويض کند و آغوش خود را باز کند و پيش از آنکه زندگي ناخواسته را نا خواسته از او گيرند کرامت وجود نابود شده به دست خالق را پس گيرد و در شکوه به سوي زيبايي ها پرواز کند
*در زير نور مرگ * + نوشته شده در 22:14 توسط رضا |
سوفوکلس: به جهان چشم نگشودن فراتر از هر محاسبه ایست. این شعرم کمی طولانی هست ولی به نظرم ارزش خوندنش رو داره.این شعر رو در کتاب ملودی منهدم چاپ کرده بودم. کره خاک، ملک ايران، شهر تهران بيستم فروردین ماه شصت و سه دو ساعت از دوازده رفته بود درنيافتم آخر نيمه شب يا بامداد بود هر چه بود پر درد بود هر چه بود آنگاه ميلاد کسي بود که اگر درمي يافت: « در رحم به خود رحم نمي کردم » حال بيست و پنج ساله ام اما رحم نارنجي و سکر آور و گرم بود آنجا نه گمشده اي بود نه معما نه جنون ولي چون غول چراغ، جهان به خود خواند مرا بيست و پنج ساله ام ولي نه غلام جهان و غريزه هاي جان: « با عصاي عقل مي ايستم و بر بستر عشق مي افتم »
اما، ولي، من بودم آري ، همه را من بودم: منم خالق تو اي فصل وداع منم خالق تو اي خير مدام منم خالق تو اي عشق مهيب منم خالق تو اي جنگ صليب منم خالق تو اي عقل سليم آري من بودم خالقت اي واژه خالقت اي ژوپيتر، من بودم.
بيست و پنج ساله ام اما نه بودايم نه کنفسيوس نه اپيکور نه خيام تنها موجيم که در نظم نمي گنجد حجمي ام که در خويش نمي گنجد. هيچ کس مرا شرح نکرد جز زاهدي که گفت: « کلب » « افسوس که شيرين ترين جاي زندگي لحظه رويت روياي تو بود » آري دودمانم سگاني از يونان بودند دودمانم، گداياني از تبت خدايان باغهاي رفاقت دودمانم، شقايقهاي دشت طوفان بودند.
در زوزه هاي گرگ و باد اثري از تو مي بينم در آن سراب ها و شراب ها در اين سازها و سوزها، نازها و نيازها اثري از تو مي بينم . دريغ که تنها اثرت آن عشق بود آنهم که شبي سودش را بر ورقي واگذار کردي و رفتي به راستي من چه عنکبوتي بودم که از تو خيالاتي به وسعت عشق بافتم،تا در دامت کنم ندانستم ظلمت چشمت داميست که بر آن ابهامي از نور کشيده اند.
در کهن ترين کوچه ها بوي مي کشم خاطره ها را در کهن ترين خاطره ها کوچه ها را در خاطره ها و کوچه ها تو را .
کاش مي دانستم کجايي کاش مي دانستیم کجاييم شايد آنجا که کاروان کين دخمه زده است يا آنجا که عشيره ی عشق چادر زده است آنجا که يغما پرهيز مي کند از ياوه ها يا آنجا که آسمانخراش ها قحط کرده اند نور و خاک را آنجا که حجاب ها دريده مي شوند با دلارها.
تو را من هزاران بار نديده ام وقتي گدايان هم تو را هزاران بار ديده اند اي پگاه پر عبور پاي نه بر اين شب ديجور اي که بختم بردار گناهانت شدن بود خار بر سر و دست مصلوب عشق تو شدن بود.
« با دستانش چشمان مرا بست تا بگويم کيست. خيس شد دستانش وقتي که گفتم: «خويشتنم» باد از کتاب حافظ فال مي گرفت وقتي که از خواب بيدار شدم »
بيست و پنج ساله ام اما روزگاري نه سال درباره ی من صدق مي کرد نه فصل ، نه ثانيه، نه تو .
بيست و پنج ساله ام از قصه آکنده قصه هايي نه از شمع و گل و پروانه ها نه از افسانه ها و اسطوره ها قصه هايي از تيغ هايي که کند می شوند بررگها قصه هايي نه از عافيت و انار و انزوا قصه هايي از تبعيد گاهي که خيام را مي ربايند از دستها از فتنه ی خاک و آسمان و چشم ها قصه هايي آکنده از حريق حريقي که مرا غريق خويش مي کند قصه هايي از مرامنامه ام را که باد برد ترانه هايم را که آب برد آبرويم را که عشق برد دلم را، دلم را که سگ خورد.
من از قصه ی روزگاران خويش مي آيم من از هر چه نقش صورت يافت مي آيم من از دجله هاي عاري از نيکي و آب از جاي تن آسايي ها از يک قطره آب من از ميلاد مهيب ازدحام مي آيم.
من از سانحه مشعل و مهتاب حادثه کابوس و رويا فاجعه ی عشق و نفت من از تبعيد مدينه هاي فاضله از معرفت باغهاي حکمت من از انديشيدن به انديشه ها از اين شعر در حال وقوع مي آيم.
اي واژه ها ياد داريد شبي سياه پوش شديم به عزاي آنکه از براي رهايی در خاک و خون رها شد ؟ نهيبي اما پيکرمان را لرزاند: « سپيده ی سحري فراتر از سياهي نيمه شب است شعر شيري سحر عالي تر از شعار قيري شب است» و تارهايي، ردايي از سپيده دم به پيکر دوختيم. اي واژه ها اي سپيد جامگان ياد داريد مردانتان را به سياهي لشکر مثنوي و قصيده مي فريفتند و زنانتان را چون روسپيان ، از بيتي به ديگر بيت مي بردند؟ ما و شما اي روسپيدانه از دره ی کوه عروض خورشيد شعر رهايي را عروج داديم. ما با تيشه تان نهري در کوه قاف قافيه به راه شيرين نور نقش کرديم
آري! شعر نو، شعر سپيد شعر ماست. واژه هاي لجن مال را به پاکي بکشيد واژه هاي مکار را رسوا کنيد و واژه هاي دربند را رها دژ واژه هاي دژخيم را نابود کنيد. روزگار شماست.
صدايي از دور مرا مي خواند : « در باغ ريشه مکن که جز به جنگل پشيمان مي شوي از روييدن » صدايي از دور مرا مي خواند : « از عهد گمنامي بگريز پاي از گليم به نگارستان گذار»
حرف دارم حرف دارم، اگر رنگين کمان ، حرف آسمان است اگر بنفشه ، حرف خاک است تو هم حرف مني.
بيست و پنج ساله ام اما سالهاست گوري تهي به انتظارم است اي گور تهي !پرم از حيرتها، عبرتها، هجرتها لقمه اي اما به کف نخواهي آورد که آخرين فرصت برق مي زند به چشمانم نه از براي فرشته اي از سد شيطانها گذشتن نه از براي بهشت از دنيا گذشتن قصريم آکنده از نيمه شب به ديار دور نور در سفرم قصريم انباشته از سکوت به شهر آواز و صدا در سفرم.
بيست و پنج ساله ام شرح حالم اکنون اين است: « برق مي زندم عقل آتش مي زندم عشق خاک مي کندم هستي.» + نوشته شده در 2:36 توسط رضا |
دوستای عزیز و خوبم من چند روزی هست که کمی کسالت دارم. امیدوارم این تاخیر من رو ,حمل بر بی احترامی نزارید. از همه ی شما متشکرم و التماس دعا دارم. تا ۳-۴ روز خدانگهدارتون باشه
+ نوشته شده در 23:14 توسط رضا |
حسرت حسرت تلخ.
تلخ تر از چاي بدون قند خانه پدري...وداغ, داغتر از زخم دستانش از سروده ای خانم مریم د دیماه ۸۶ + نوشته شده در 23:8 توسط رضا |
به زودی با شعر جریری از خانم مريم د آپ میکنم + نوشته شده در 19:16 توسط رضا |
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی .........با قلم نقش حباب بر لب دریا کشید گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش........عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن...........در بیابان بلا تصویر سقارا کشید گفتمش سختی و درد و آه,گشته حاصلم..........گریه کرد,آهی کشید,زینب کبرئ را کشید + نوشته شده در 23:7 توسط رضا |
من امروز سیمین رو دیدم. برای دوستایی که تا حدی از ماجرا خبر داشتند باید عرض کنم که آره مثل قبل دوسش دارم + نوشته شده در 0:26 توسط رضا |
چشمانم در وياري هميشگي
و تهوعي گنديده مرا بالا مي آورد رنجي شلاق زنان در بند مي کشد ثانيه هاي بيمارم را و زشتي ها سخن مي گويند از زيبائي زشتشان پاهايم را ببين ! ! خفته در گيوه هاي فرسوده اي که قرنهاست باور بودارعشق را در آغوش رخوت خود به اين سو و آن سو مي کشد و تزلزل دستاني سرد کودکيم را بر سر راه ميگذارد ! بيهوده باد مي وزد در اين غربت سراي خاك هدر داده ام زندگي ام را اندك اندك مرگ سزاوار من است زشتها باید بمیرند. (از کتاب راه رفتن روی زمین) + نوشته شده در 0:25 توسط رضا |
دیشب بار دیگر نخوابیدم و به آسمان تاریک و پر ستاره خیره شدم وقتی آسمان سیاه پوش شب را دیدم و چشمهای منتظر در آسمان که چگونه اشک, درخشانشان کرده بود همچون ستاره ای می درخشیدند و همه آن ها را با ستاره ها اشتباه می گرفتند طاقت نیاوردم و با آرامشی سرد در نسیم آرام شبهای تابستان اشک ریختم و اشک ریختم از لبه ی پنجره بالا رفتم آغوشم را باز کردم نسیم آرام شب با صدای ماشینهایی از دور دست و صدای کولر های خانه ها که کار می کردند آرامشم را از پیش بیشتر کرد همه بودند و جز من با من کسی نبود اشک ریزان ولی شاد و خوشحال کم کم پاهایم سست می شدند آغوشم باز تر می شد نسیم شب پوست خیس خورده ی صورتم را نوازش میداد صدا های دور دست و نزدیک آرامم می کردند سبک ترین فرد روی زمین بودم دیگر هیچ چیز سخت نبود حتی زندگی! شاد ترین لحظه ی عمر من بود مشکلات پایان یافته بود به هر کجا که می خواستم, می توانستم پرواز کنم من غول زمین بودم قدرتمند شاد آرام سبک پیروز آری, من بر زندگی چیره شده بودم. از کتاب راه رفتن روی زمین(در دست چاپ) + نوشته شده در 1:47 توسط رضا |
پخش اختصاصی از این سایت از سروده های خانم مریم د انگار همين ديروز بود و شايد هرگز نفهمم چرا مهمان روشنفکر مادر بزرگ ان شب به بستر من لغزيدوتا صبح مرا رهسپار زنانگي کرد آذر۸۶ + نوشته شده در 15:17 توسط رضا |
سال نو میلادی رو هم به همه ی دوستان تبریک میگم
این شعر از سرو ده های دوست بسیار خوبم خانم (مریم د)وبه در خواست خودشون در این وبسایت گذاشته شده. + نوشته شده در 0:24 توسط رضا |
باد می بارید سندباد روشن شد: ای گوهر پاک در نیلوفر!ای نور ای برهان ای آشکار ای درخشنده. اولین باران پاییز بود اولین باران پاییز بود اولین باران پاییز بود اولین باران پاییز بود اولین باران پاییز بود بوی خدا پیچیده بود + نوشته شده در 2:24 توسط رضا |
به کمتر از تـو راضي نشدم و از آن روز که تـو را با آن مرد ديدم به کمتر از براندازي حکومـت راضي نشدم. این شعر در کتاب سبد نرگس کاری مشترک با چند شاعر دیگر در ۱۳۷۸به چاپ رسید. + نوشته شده در 3:18 توسط رضا |
مردی بود که زنش را خیلی خیلی دوست داشت
اما آن زن مردش را خیلی خیلی دوست نداشت صبح که مرد سر کار می رفت یک دسته هزاری به زن می داد و نیمه شب که زن به خانه بر می گشت یک دسته یونجه جلوی مرد می انداخت. از این انشاء نتیجه نمی گیریم که عشق چیز بدیست بلکه نتیجه می گیریم که عقل چیز خوبی ست. از کتاب "راه رفتن روي زمين" (در دست چاپ) + نوشته شده در 4:14 توسط رضا |
رضا(سندباد) نه شبم نه شب پرستم که حديث خواب گويم + نوشته شده در 3:18 توسط رضا |
خون از چشمانش سراريز شده بود. تخم يکي از چشمانش در همان دستي بود که تا چند لحظه پيش به شانه اش وصل بود ولي اکنون در کنار همان پايي افتاده بود که زير ريل راه آهن در کنار نيم رخ صورتي که نيمش خون شده بود قرار داشت. با ناله برخواسته بود و مي گفت:
لبهايم کجاست تا بر مرگ بوسه زنم. + نوشته شده در 1:29 توسط رضا |
در غم چه به سر مي برد؟ در ميان دستان خون آلوده مردي
آنگاه کلاغان تعزيه آمدنم را سرودند.
در گور تنهايي خويش آواز ناآشناي زيستن را سر دادم
در بي کرانه برفي عشق دست پا زدم
آنگاه سگان؛زوزه کنان؛تلنگر صد عقربه را براي من سرودند
در گور تنهايي خويش موسيقي آشناي مرگ را نواختم
+ نوشته شده در 0:57 توسط رضا |
در درخشش صبحگاه, قطره هاي اشک بر روي برگها به جا مانده است
و صداي زاري مرغان که همچنان از ديشب در ذهن و گوشم يادآوري مي شود. اکنون غوغاي ديشب آرام گشته و زندگي دوباره به حالت عادي بازگشته است. آنگونه که هرکس کار ديروزش را آغاز کرده و مشغول شده است. بچه ها که دوباره شوق و شور و اشتياق بازي در چهرهايشان موج مي زند و خندان مشغول بازي کردن هستند. همه ي مردان صبح زود براي امرار معاش برخاسته و عازم شده اند. جمعي از زنان مشغول شستن حياط هستند و آب پاشي حياط , فضاي خنک و آرامي را به وجود آورده است. بوي خوبي به مشام مي رسد که گرسنگي ام را دوچندان کرده است. دختران خانه اکنون بر روي رواق نشسته اند و با پسر ها صحبت مي کنند هندوانه مي خورند و مي خندند و گويا مرا تمسخر مي کنند. مدتهاست اينجا خوابيده ام اما کسي نيامده... مهم نيست!.. تنها يک چيز مي خواهم .... *تابوتم را خاک کنيد* + نوشته شده در 0:29 توسط رضا |
باید یه اعترافی بکنم: حق با سین یا همون رویا یا کلاْ بچه های سایت هویت علی و نادر بچه های دانشگاه علامه اون هم رشته ی فلسفه ست! من ۶سال یا شاید ۷ سال باشه که اومدم سمت فلسفه,با یه سری آدم که توی دنیای حرف کم نمی آوردن و میگن :(فلسفه به آدم نشون می ده که زندگی بدون کتاب یعنی هیچ)و به دنبال زندگی توی کتابها میگردن آشنا شدم. من هم زندگی رو توی کتاب خواستم پیدا کنم(همین اواخر مادر مریم همین رو به باد انتقاد گرفته بود و چند باری به سرم زده بود که آدم با کتاب زندگی نمیکنه.زندگی توی کتاب خونه نیست و....) توی این چند سال فلسفه به من اجازه داد که خدا رو نقد کنم.قرآن رو با استفاده از خودش رد کنم و کار های دیگه که توی وبلاگ قبلیم شیطان کامل به اون اشاره کردم. هم زمان رو آوردم به سمته هنر. نقاشی رو شروع کردم نتیجه اون ۳ تا تابلو بود که ۲تاش رو آتیش زدم ویکیش هم هدیه دادم به یه دوست,البته به درخواسته خودش. رویا راست میگه. آدم توی نت میتونه خودش رو خلاص کنه!میتونه نقاب نزنه!میتونه خودش باشه! میتونه داد بزنه انقدر که خالی یه خالی بشه. ولی من دیگه برام هنجره ای نمونده تا بخوام خودم رو خلاص کنم.توي اين چند روزه يعني از همون روزي كه از عسلويه اومدم يازدهم ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ خوردم كه ديگه حتي نمي دونم كه چي كار ميكنم يا اينكه كاري كه ميكنم براي چيه! ديگه مغزم از كار افتاده. من به مدت 2-3 سال اعتياد آوردم به اكس وn2 و الآن هم 6 ماه هست كه ترك دارم ميكنم.قبلاً هم گفته بودم كه يه بيماري دارم.بيماريم همين بود.توي اين مدت شوك هاي زيادي گرفتم. اعتياد به خانواده ي مرفين با اعتياد به خانواده ي آمفتامين ها خيلي فرق داره. مرفين ساكن مي كنه ولي آمفتامين ها يا همون قرص هاي محرك به حركت درت ميارن. اين حركت توي اين سه سال تمام وجودم رو تموم كرد و ديگه انژي برام نموند تا بخوام با حوادث اين چند ماه مبارزه كنم. رفتن سيمين به اون شكل...واي كه چه بلايي سرم آورد من باسيمين 6سال دوست بودم.عاشقش بودم.رفت و آمد خانوادگي داشتيم همه مارو زن و شوهر حساب مي كردن ولي يه دفه همه چي از بين رفت توي شوك رفتن سيمين بودم, تا اون موقع دوتا دختر بهم خيانت كرن يكی ناديا بود كه من رو معتاد كرد يكي هم سيمين بود كه..... داشتم با اين حادثه دست و پنجه نرم ميكردم و يواش يواش خودم رو ترميم ميكردم كه با مريم آشنا شدم. اومدن مريم همه چيز رو عوض كرد. من يك دفه خودم شدم. رفتم دنبال كار.به سربازيم ميخواستم ادامه بدم اسم نوشتم دانشگاه و..... ولي باز اون هم رفت. الآن ديگه هيچي نيستم به جوز يه آدمي كه ميشينه پاي كيبورد و فقط تايپ ميكنه. تمام اعتقاداتم رو از دست دادم.روزي كه از مريم خواستگاري كردم بهش گفتم كه اگر جوابت نه باشه من ديگه حتي خودم هم نيستم چون الآن خودم رو توي تو پيدا كرم. گفت چيزي كه تو مي خواي حق تو!مال تو . تو,تو,تو بايد خوشبخت بشي! حالا احتمالاْ خوشبختم + نوشته شده در 0:39 توسط رضا |
من روزه یک شنبه دارم می آم کرج!
اگر کسی از کرج هست قرارمون سره چهارراه جمهوری از طرفه گوهر دشت دیگه باید تکلیف روشن بشه!!!!!!!!!!!! من دیگه خسته شدم.راه میرم خودم پوست موز رو میبینم و بعدش هم میگم ای بابا بازم باید بخورم زمین هر روز هفته به بهانه ی نگین و yXبه هر دلیلی دلیله خواسته دیگری به علی زنگ میزنه ولی من................. حالم از خودم بهم میخوره + نوشته شده در 19:14 توسط رضا |
حالا فکر میکنی با این حرف هایی که زدی مکن باید ازت متنفر بشم؟ + نوشته شده در 20:51 توسط رضا |
سلام به همه.
ممنون که توی این مدت من و تنها نذاشتین و برام دعا کردین. به لطف دعا های شما روز به روز بهتر دارم میشم و خودم رو با این بازی جدید زندگی وقف دادم و می خوام بازی کنم و برنده بشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!! در رابطه با بیماریم نمی دونم که چی بگم,اینجا دنیای مجازی و هرچی که بخوای میتونی بگی ولی من .......... . کمی بهم فرصت بدین کامل براتون میگم. باشه؟ میدونید آدما توی یه دوره از زندگی اشتباحاتی میکنن که تا سالیان سال گریبان گیرشونه میشه. بگذریم من از امروز می خوام زود تر آپ کنم.چون باز هم امروز فهمیدم که مریم عزیز این وبلاگ رو می خونه + نوشته شده در 22:40 توسط رضا |
سلام به همه
دوستای عزیز من کمی کسالت دارم و چند روزی نمیام تو نت. الآن ۳سالی میشه که بیمار شدم وضع بیماریم خیلی خوب بود و هر روز داشتم بهتر میشدم که اون حادثه رخ داد یعنی رفتن مریم.خودش خوب میدونه بیماریم چیه چون یه بار با خودش رفتم دکتر یادت میاد که مریم خانم!یا این رو هم فراموش کردی!!! الآن ازنظر روحی حال زیاد مساعدی ندارم و چند روز باید استراحت کنم. از شما دوستای خوبم می خوام که من رو دعا کنید دعا کنید که بتونم تحمل کنم! و دعا کنید یا من دوباره به عشقم برسم یا اینکه همین مریضی بلیط برگشتم به موطن ابدیم باشه! فعلاً خدا نگهدار + نوشته شده در 19:44 توسط رضا |
|