تبليغاتX
حرفهای تنهاییم

                        

كاروانسرا

             كاشانه نيست

بايد برويم

              تا در خانه ی خويش خاك شويم.

اول كاسه اي آب راه را بدرقه كرد

                                          آخر يك خروار خاك.

آنكه خود را ساكن كاروانسرا كه نه

                                         حاكم آن خواند

مورچگان در جمجمه اش سكونت كه نه

                                              حكومت دارند.

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 2:51 توسط رضا |


دوستان عزیز سلام

در طی این مدت کوتاه اما بسیار دشوار از تمامی شما عزیزانی که با پیام ها و پیگیری های خود به من و خانم مریم دلگرمی میدادید بسیار سپاس گذارم.

امیدوارم که باز با شروعی دوباره و در کناره یکدیگر بتوانیم قدمی حتی کوچک برای فرهنگ و هنر این مرزو بوم برداریم.

لازم به ذکر است که از خبر گذاری دانشگاه علامه (علامه بلاگ عزیز)برای پیگیری و آنلاین بودن اخبار من و خانم مریم دانشور از طریق سایت ایشان نتشر میشد تشکر و قدر دانی کنم و از تمامی یه دوستان( که اگر بخواهم نام ببرم ممکن است نام عزیزی آورده نشود و ما شرمنده بشیم بنا بر این )به طور کلی از تمامی شما عزیزان تشکر و قدر دانی دارم.

لازم میدانم که در اینجا مراتب سپاسگذاری مریم د عزیز را نیظ به شما ابلاغ کنم  و گله ای هم از برخی خبر گذاری ها داشته باشم.

بعداز اتفاقات تلخ به وجود آمده تنها خبرگذاری مهر و ايسنا وخبرگذاري دانشگاه علامه به درج و توضيح اين ماجرا پرداختند و وقتعي بنده روز يك شنبه به دادگاه مراجعه نمودم فقط خبر نگاران اين سه خبر گذاريرا ديدم كه از ايشان تشكر و از دوستان ديگر گلمند هستم.اين تشكر و گلگي مشترك بوده و نظر خانم مريم دانشور نيظ همين ميباشد.

باز هم از طرف خودم و خانم مريم د از شما عزيزان تشكر ميكنم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 21:42 توسط رضا |


ديروز انگار روز خوبي بود
ديروز که من هيچ نمي دانستم از اين چشماني که مرا رقيب است چه سر خوشي کودکانه اي
دختري با چشمهاي کهربايي انگار سبز مي نمود
وچشمهاي من چه سياهي زشتي
چشمهايش خمار زندگي بود مثل سبزه مثل درخت هاي بهار
و چشمهايم زخم خورده از اين زندگي
ديروز روز خوبي بود
همان ديروز که هيچ نمي دانستم /هيچ نمي دانستم من در اين حوالي به اين چشمها رقيبم /تو بگو بودي
هيچ نمي دانستم روزي خورشيد به عشق بازي ديروز من هم جسارت ميکند
هيچ نمي دانستم وچه مفهوم رقابت خامي
ديروز روز خوبي بود که صدايم مي خنديد
که صدايم مي رقصيد
که صدايم مي باليد
وذهن من خالي بود از صداي رمز الودي که پشت اين چشمان کهربايي به حضور مي رسد
و چه امروز وهم اوري
ديروز روز خوبي بود
که من به ايينه مي خنديدم و ايينه به من عاشق بود و چه زيبا مي نمود چشمهايم را
ديروز
ديروز
د/ي/ر/و/ز
همه احساسم قرمز بود
زرد بود
وچه کودکانه شاد مي زد
وقلم ام فقط صورتي مي پاشيد
وچه امروز وهم اوري است وقتي مي دانم
کلاغها به سياهي کلاغ نقاشي هايم عاشق مي شوند وصورتي قلمم خاکستري مي پاشد
امروز چشمهايم خالي سياهي است
که هيچ رنگ ندارد ودر ايينه هم زيبا نيست
امروز صدايم سکوت مي کند وپشت بي مفهومي خام چشمهايم ارام ارام به بغض مي رسد
چه امروز وهم اوري در جذبه روزي که خوب بود امد
ومن هيچ نمي دانستم هيچ
ازاو/ از تو/ از دستهايم که به جاي دستهايش نشست
ديروز چه خوب بود در بهت ندانستنم
کاش خورشيد نمي تابيد تا هيج نمي ديدم
هيج نمي دانستم
خورشيد
مي تابد
اما تاب ديدنم نيست
چشمهايم را به همه دانستن ها مي بندم
خورشيد مرده است

 

=================================

من از اين شهر حرف مي زنم :شهري با شبهاي سياه و روزهاي خاکستري با همان کوچه اي که خانه ما ان

جاست/

و خانه تو دور تر در کوچه اي که ديگر بن بست نيست

من از اين شهر حرف مي زنم با هزاران رنگ بي رنگش و هزاران هزار دروغ صادقش


شهري که تو مي شناسي و همه مي شناسند:شهر شناسنامه هايمان با جوهر مشکي/ناخوانا

من فقط حرف مي زنم /فرياد نمي زنم

****

مردمان اين شهر را باغهايي است بادرختان سرو وديوارهاي که انقدر بلند ترند که کلاغها هم

قدرت پروازشان نيست


مردمان اين شهر حرف مي زنند-هميشه حرف مي زنند و فقط حرف مي زنند:کتاب مي خوانند و فقط

کتاب مي خوانند

کتابهاي سخت تر از کتابهايي قطور و همه را از بر مي کنند و در مهماني هايشان

فقط حرف مي زنند/از انچه از بر کرده اند.

مردمان اين شهر حرف مي زنند از عشقهايشان و هميشه اشک مي ريزند و خود کشي مي کنند


انگا ر تاريخ دروغ گفته است اينجا مهد درد است

مردمان اين شهر هم چنان که پيمان مي بندند/مي گريزند و همچنان که مي گريزند سخت

مظلوم مي نمايند/


مردمان اين شهر هم چنان که از بستري به بستر ديگر مي روند سجاده شان را بر دروازه گناه

پهن مي کنند

و گاه گاه شمع روشن مي کنند...بستري رنگين تر مي طلبند براي شبي که

در پيش است

و انگار مي کنند طلب توبه است از خدايي که نهان است در کتابي برايشان

و هر روز بر سر مناره اي فريادش مي کنند/همين


مردمان اين شهر گاه گاه در ميان اين بسترهاي روزمرگي انگار از سر غفلت


معصوميتي را در بطنشان مهمان مي شوند

مهماني که چشمهايش بسته است تا هيچ نبيند


مي توان عاشق بود به اين مهمان و ديگر هيچ از اين شهر نديد


حتي اگر اين مهمان فردا با دروغي هرگز متولد نشود

مي توان عاشق بود!

باز هم مي توان عاشق بود

-------------------------------------------------------------

دوستای گلم..ممنونم از ابراز این همه محبت

پروانه ی مهاجر عزیز این هم ,همان شعریست که بعداز ۲سال بارای اولین بار و برای روز تولدم همنطور که قول داده بودم نشر کردم

از همه ی دوستان هم برای تبریکشون ممنونم

این دو شعر به خواست خدا در کتاب راه رفتن بر روی زمین چاپ شده و به زودی کل مجموعه به دست عزیزان میرسه

باز هم ممنونم
  

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 22:29 توسط رضا |


نخ من توي دست توست عروسك گردان.

بكش . با اراده خودت ببر منو .

هر جا كه ميخواي.

هر چي تو بگي قبوله عروسك گردان.

هر كاري تو بخواي ميكنم.

مثه دلقك ميشم . مثه عاشق . مثه پرنده . مثه هر چي تو بگي.

اما بذار

بذار روز مرگم رو خودم انتخاب كنم عروسك گردان.

اين تنها آرزوي ماريونت هست.
-------------------------------------------
من ماريونت تو هستم.

بالا

پايين.

من توي اراده آشفته تو دست و پا ميزنم.

من روي صحنه تاريك و روشن تو ميرقصم و ادا در ميارم.

اوني كه تو ميخواي.

 من بدون تو هيچم .

چون تو عروسك گردان مني. و من عروسك تو.

---------------------------------------

دوستان عزیز سال جدید رو به همتون تبریک میگم.امیدوارم سال خوبی داشته باشید.

این شعر از سروه های خانم ماریونت هستش که زیادهم از من دل خوشی نداره.گر نظرای قبلی رو بخونین متوجه میشین.

این شعر بنا به درخواست خود ایشان و برای رفعه کدورت ها.............. در وبلاگ من قرار گرفته و خبر جالب تر اینکه پخش اختصاصی یه

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 2:23 توسط رضا |


تو را به جهنم مي برند.

گريه مي کني و اشک مي ريزي

در حالي که من نا اميد, به تو نگاه مي کنم

پيمان شکسته شده

من راستگو نبودم

و حالا مي بينم که نوبت من شده

از درون مي گريم

و تو را مي بينم که مي سوزي و فرياد مي زني

تو را نگاه مي کنم

و تا نوبت من فرا رسد صبر مي کنم

صبر مي کنم........

گريه خواهم کرد

با چشماني خندان

در حالي که پايان اضطراب توست

و من هيچ چيز براي تسلي تو ندارم جز تسليت

در پوزش فقير تو

و در حسرت و پشيماني پوچ تو

همچنان تو را نگاه مي کنم

و به جاي چشمان تو اشک مي ريزم

در حالي که با ارعاب به سوختن تو مي نگرم

و تا نوبت خودم صبر مي کنم

صبر مي کنم....

پيمان را شکستي و راستگو نبودي

و تو را در حال سوختن مي بينم

و لحظه ها را تا نوبت خودم مي شمارم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از كتاب راه رفتن روي زمين(در دست اقدام)

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 21:42 توسط رضا |


این شعر رو تقدیم میکنم به یک دوست جدیدکه دوروست مثل دریا پاک,آرام(ولی از طوفانش باید گریزان باشیم)صبور,مرموز و بی انتهاست(بانوی شب) و تقدیم میکنم به دوست قدیمیم مریم د عزیزو تقدیم به دوستی که با نظرهای زیباش همیشه من رو شرمنده ی خودش کرده. نازی عزیزاین بانوی پرمهر ایران که به قول دوست عزیز مریم د (نمونه ی کاملی از یک بانوی شرقیست)


آسمان تاريک و پر ستاره خيره شدم

وقتي آسمان سياه پوش شب را ديدم

و چشمهاي منتظر در آسمان که چگونه اشک, درخشانشان کرده بود

همچون ستاره اي مي درخشيدند و همه آن ها را با ستاره ها اشتباه مي گرفتند

طاقت نياوردم و با آرامشي سرد در نسيم آرام شبهاي تابستان

اشک ريختم و اشک ريختم

از لبه ي پنجره بالا رفتم

آغوشم را باز کردم

نسيم آرام شب

با صداي ماشينهايي از دور دست

و صداي کولر هاي خانه ها که کار مي کردند

آرامشم را از پيش بيشتر کرد

همه بودند و جز من با من کسي نبود

اشک ريزان ولي شاد و خوشحال

کم کم پاهايم سست مي شدند

آغوشم باز تر مي شد

نسيم شب پوست خيس خورده ي صورتم را نوازش ميداد

صدا هاي دور دست و نزديک آرامم مي کردند

سبک ترين فرد روي زمين بودم

ديگر هيچ چيز سخت نبود حتي زندگي!

شاد ترين لحظه ي عمر من بود

مشکلات پايان يافته بود

به هر کجا که مي خواستم, مي توانستم پرواز کنم

من غول زمين بودم

قدرتمند

شاد

آرام

سبک

پيروز

آري, من بر زندگي چيره شده بودم

نقطه.


از کتاب راه رفت روی زمین(دردست اقدام)

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 17:38 توسط رضا |



                   چشمهايش به کدامين سوي مي نگرند؟

در نا اميدي عميق و تيره

                  به سياهي پر هايش

در غم زيبايي نداشته

        
         چشمهايش در تاريکي مبهوت زندگي نور درخشان مرگ را مي بيند
     بايد که پر بگشايد

و نور زيبا و درخشان مرگ را

          با تاريکي زشت قفس زندگي تعويض کند

  و آغوش خود را باز کند

           و پيش از آنکه زندگي ناخواسته را نا خواسته از او گيرند

کرامت وجود نابود شده به دست خالق را پس گيرد

           و در شکوه به سوي زيبايي ها پرواز کند

      

               *در زير نور مرگ *

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 22:14 توسط رضا |


سوفوکلس: به جهان چشم نگشودن فراتر از هر محاسبه ایست.

این شعرم کمی طولانی هست ولی به نظرم ارزش خوندنش رو داره.این شعر رو در کتاب ملودی منهدم چاپ کرده بودم.

کره خاک،

ملک ايران، شهر تهران

بيستم فروردین ماه شصت و سه

دو ساعت از دوازده رفته بود

درنيافتم آخر نيمه شب يا بامداد بود

هر چه بود پر درد بود

هر چه بود آنگاه ميلاد کسي بود که اگر درمي يافت:

« در رحم به خود رحم نمي کردم »

حال بيست و پنج ساله ام

اما رحم نارنجي و سکر آور و گرم بود

آنجا نه گمشده اي بود نه معما نه جنون

ولي چون غول چراغ، جهان به خود خواند مرا

بيست و پنج ساله ام ولي نه غلام جهان و غريزه هاي جان:

« با عصاي عقل مي ايستم و بر بستر عشق مي افتم »

 

اما، ولي، من بودم

آري ، همه را من بودم:

منم خالق تو اي فصل وداع

منم خالق تو اي خير مدام

منم خالق تو اي عشق مهيب

منم خالق تو اي جنگ صليب

منم خالق تو اي عقل سليم

آري من بودم خالقت اي واژه

خالقت اي ژوپيتر، من بودم.

 

بيست و پنج ساله ام اما

نه بودايم نه کنفسيوس نه اپيکور نه خيام

تنها موجيم که در نظم نمي گنجد

حجمي ام که در خويش نمي گنجد.

هيچ کس مرا شرح نکرد جز زاهدي که گفت: « کلب »

« افسوس که شيرين ترين جاي زندگي

لحظه رويت روياي تو بود »

آري دودمانم سگاني از يونان بودند

دودمانم، گداياني از تبت

خدايان باغهاي رفاقت

دودمانم، شقايقهاي دشت طوفان بودند.

 

در زوزه هاي گرگ و باد

اثري از تو مي بينم

در آن سراب ها و شراب ها

در اين سازها و سوزها، نازها و نيازها

اثري از تو مي بينم .

دريغ که تنها اثرت آن عشق بود

آنهم که شبي سودش را بر ورقي واگذار کردي و رفتي

به راستي من چه عنکبوتي بودم

که از تو خيالاتي به وسعت عشق بافتم،تا در دامت کنم

ندانستم ظلمت چشمت داميست که بر آن ابهامي از نور کشيده اند.

 

در کهن ترين کوچه ها

بوي مي کشم خاطره ها را

در کهن ترين خاطره ها کوچه ها را

در خاطره ها و کوچه ها

                                  تو را .

 

کاش مي دانستم کجايي

کاش مي دانستیم کجاييم

شايد آنجا که کاروان کين دخمه زده است

يا آنجا که عشيره ی عشق چادر زده است

آنجا که يغما پرهيز مي کند از ياوه ها

يا آنجا که آسمانخراش ها قحط کرده اند نور و خاک را

آنجا که حجاب ها دريده مي شوند با دلارها.

 

 تو را من هزاران بار نديده ام

وقتي گدايان هم تو را هزاران بار ديده اند

اي پگاه پر عبور پاي نه بر اين شب ديجور

اي که بختم بردار گناهانت شدن بود

خار بر سر و دست مصلوب عشق تو شدن بود.

 

« با دستانش چشمان مرا بست

                                         تا بگويم کيست.

خيس شد دستانش

                               وقتي که گفتم: «خويشتنم»

باد از کتاب حافظ فال مي گرفت

                                    وقتي که از خواب بيدار شدم »

 

بيست و پنج ساله ام

اما روزگاري نه سال درباره ی من صدق مي کرد

                                                              نه فصل ، نه ثانيه، نه تو .

 

بيست و پنج ساله ام از قصه آکنده

قصه هايي نه از شمع و گل و پروانه ها

 نه از افسانه ها و اسطوره ها

قصه هايي از تيغ هايي که کند می شوند بررگها

قصه هايي نه از عافيت و انار و انزوا

قصه هايي از تبعيد گاهي که خيام را مي ربايند از دستها

از فتنه ی خاک و آسمان و چشم ها

قصه هايي آکنده از حريق

حريقي که مرا غريق خويش مي کند

قصه هايي از مرامنامه ام را که باد برد

ترانه هايم را که آب برد

آبرويم را که عشق برد

دلم را،

دلم را که سگ خورد.

 

من از قصه ی روزگاران خويش مي آيم

من از هر چه نقش صورت يافت مي آيم

من از دجله هاي عاري از نيکي و آب

از جاي تن آسايي ها از يک قطره آب

من از ميلاد مهيب ازدحام مي آيم.

 

من از سانحه مشعل و مهتاب

حادثه کابوس و رويا

فاجعه ی عشق و نفت

من از تبعيد مدينه هاي فاضله

از معرفت باغهاي حکمت

من از انديشيدن به انديشه ها

از اين شعر در حال وقوع مي آيم.

 

اي واژه ها

ياد داريد شبي سياه پوش شديم

به عزاي آنکه از براي رهايی در خاک و خون رها شد ؟

نهيبي اما پيکرمان را لرزاند:

« سپيده ی سحري فراتر از سياهي نيمه شب است

شعر شيري سحر عالي تر از شعار قيري شب است»

و تارهايي، ردايي از سپيده دم به پيکر دوختيم.

اي واژه ها اي سپيد جامگان ياد داريد

مردانتان را به سياهي لشکر مثنوي و قصيده مي فريفتند و

زنانتان را چون روسپيان ، از بيتي به ديگر بيت مي بردند؟

ما و شما اي روسپيدانه از دره ی کوه عروض

خورشيد شعر رهايي را عروج داديم.

ما با تيشه تان

نهري در کوه قاف قافيه به راه شيرين نور نقش کرديم

 

آري! شعر نو، شعر سپيد شعر ماست.

واژه هاي لجن مال را به پاکي بکشيد

واژه هاي مکار را رسوا کنيد و واژه هاي دربند را

                                                                   رها

دژ واژه هاي دژخيم را نابود کنيد.

                                             روزگار شماست.

 

صدايي از دور مرا مي خواند :

« در باغ ريشه مکن

که جز به جنگل پشيمان مي شوي از روييدن »

صدايي از دور مرا مي خواند :

« از عهد گمنامي بگريز

پاي  از گليم به نگارستان گذار»

 

حرف دارم

حرف دارم،

اگر رنگين کمان ، حرف آسمان است

اگر بنفشه ، حرف خاک است

تو هم حرف مني.

 

بيست و پنج ساله ام اما

سالهاست گوري تهي به انتظارم است

اي گور تهي !پرم از حيرتها، عبرتها، هجرتها

لقمه اي اما به کف نخواهي آورد

که آخرين فرصت برق مي زند به چشمانم

نه از براي فرشته اي از سد شيطانها گذشتن

نه از براي بهشت از دنيا گذشتن

قصريم آکنده از نيمه شب به ديار دور نور در سفرم

قصريم انباشته از سکوت به شهر آواز و صدا در سفرم.

 

بيست و پنج ساله ام

شرح حالم اکنون اين است:

« برق مي زندم عقل

آتش مي زندم عشق

خاک مي کندم هستي.»

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 2:36 توسط رضا |


دوستای عزیز و خوبم

من چند روزی هست که کمی کسالت دارم.

امیدوارم این تاخیر من رو ,حمل بر بی احترامی نزارید.

از همه ی شما متشکرم و التماس دعا دارم.

تا ۳-۴ روز خدانگهدارتون باشه

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 23:14 توسط رضا |


حسرت حسرت تلخ.

تلخ تر از چاي بدون قند خانه پدري...وداغ, داغتر از زخم دستانش
قدمهايي که بر مي داشت
صندلي هاي خالي..ميز دو نفره
و دردو انبوه روشنفکران پوشالي با چشم هاي کدر
امشب مهمان است به يک فنجان کاپوچينو به سبک مردانه-مردانه از تبار اسکناس هاي تا نخورده
اسکناس هايي با بوي عطر
فنجان گم شده زير خروارها کف...کف کاهي...کف کاپوچينو تلخ ميزند
دستانش را دور فنجان حلقه مي زتد
...
چه سکوت بي پاياني حاکم است
نگاه نگاه ونگاه به سنگيني نگاه مسجد نشينشان سر سفره عقد
امشب مهمان است به يک فنجان کاپوچينو
به تقليد کف هاي کاهي را مي بلعد-دهانش گس مي شود
واين بار دستاني دور کمرش حلقه مي زند
گرم گرمتر از فنجان
دستاني به لطافت دستان دختر همسايه در هماغوشي هاي ممنوع بعد از بلوغ
چه نرمي دل انگيزي به بازوانش تکيه کرده و حريصانه زنانگي اش را مي طلبد
به خواب فاحشه گي فرو رفت و غلتيد ورقصيد و
بيداري
صداي اذان مي ايد
خدا اواز اشتي سر داده وقت رفتن است
اسکناس هاي تا نخورده ودري که پشت سرش بسته شد
فردا مهمان است به يک فنجان کاپوچينو
کف هاي بي مزه را سخاوتمندانه مي بلعد
اسکناس هاي تا نخورده کنار فنجان
وتمام شد
کاپوچينو مزه دلم به هم خوردگي حاملگي مي دهد
معجون کاپوچينو

از سروده ای خانم مریم د

دیماه ۸۶

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386 23:8 توسط رضا |


 به زودی با شعر جریری از خانم مريم د آپ میکنم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 19:16 توسط رضا |


گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی .........با قلم نقش حباب بر لب دریا کشید

گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش........عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن...........در بیابان بلا تصویر سقارا کشید

گفتمش سختی و درد و آه,گشته حاصلم..........گریه کرد,آهی کشید,زینب کبرئ را کشید 

                                      

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 23:7 توسط رضا |


من امروز سیمین رو دیدم.

برای دوستایی که تا حدی از ماجرا خبر داشتند باید عرض کنم که آره مثل قبل دوسش دارم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 0:26 توسط رضا |


چشمانم در وياري هميشگي

 

و تهوعي گنديده

 

مرا بالا مي آورد

 

 

 

رنجي شلاق زنان

 

در بند مي کشد ثانيه هاي بيمارم را

 

و

 

زشتي ها سخن مي گويند

 

از  زيبائي زشتشان

 

 

 

پاهايم را ببين  ! !

 

 

خفته  در گيوه هاي فرسوده اي

 

که قرنهاست

 

باور بودارعشق

 

را در آغوش رخوت خود

به اين سو و آن سو مي کشد

و تزلزل دستاني سرد

کودکيم را بر سر راه ميگذارد !

بيهوده باد مي وزد در اين غربت سراي خاك

 

هدر داده ام زندگي ام را اندك اندك

 

مرگ سزاوار من است

 

  زشتها باید بمیرند.

 
آبان۸۶

(از کتاب راه رفتن روی زمین)

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 0:25 توسط رضا |



درگذشت استاد حمید عاملی و استاد اکبررادی را تسلیت عرض میکنم

دیشب بار دیگر نخوابیدم و به آسمان تاریک و پر ستاره خیره شدم

وقتی آسمان سیاه پوش شب را دیدم

و چشمهای منتظر در آسمان که چگونه اشک, درخشانشان کرده بود

همچون ستاره ای می درخشیدند و همه آن ها را با ستاره ها اشتباه می گرفتند

طاقت نیاوردم و با آرامشی سرد در نسیم آرام شبهای تابستان

اشک ریختم و اشک ریختم

از لبه ی پنجره بالا رفتم

آغوشم را باز کردم

نسیم آرام شب

با صدای ماشینهایی از دور دست

و صدای کولر های خانه ها که کار می کردند

آرامشم را از پیش بیشتر کرد

همه بودند و جز من با من کسی نبود

اشک ریزان ولی شاد و خوشحال

کم کم پاهایم سست می شدند

آغوشم باز تر می شد

نسیم شب پوست خیس خورده ی صورتم را نوازش میداد

صدا های دور دست و نزدیک آرامم می کردند

سبک ترین فرد روی زمین بودم

دیگر هیچ چیز سخت نبود حتی زندگی!

شاد ترین لحظه ی عمر من بود

مشکلات پایان یافته بود

به هر کجا که می خواستم, می توانستم پرواز کنم

من غول زمین بودم

قدرتمند

شاد

آرام

سبک

پیروز

آری, من بر زندگی چیره شده بودم.

از کتاب راه رفتن روی زمین(در دست چاپ)

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386 1:47 توسط رضا |


پخش اختصاصی از این سایت

از سروده های خانم مریم د

انگار همين ديروز بود
در ميان بوي خام کودکي ام که هنوز از تندي بلوغ دور بود
در هياهوي حرفهاي يواشکي
مادر بزرگم را مهماني عزيز بود
مهمان مادر بزرگم چشمانش را پشت شيشه هاي تميز مخفي کرده بود
و
ان قدر شجاع بود که کفشهايش گلهاي ابکشي شده فرش مادر بزرگ را له کرده بود
لبخند مي زد شايد از اين فتح مي باليد
و
مهربان تر از يک لبخند بود با من /بوسه اي
ونواي قلقلک اور عزيزم
و
ان قدر روشنفکر بود که سيگار مي کشيد
حتي از مهمان هاي پدر بزرگ هم بيشتر حرفهاي سياسي مي زد
ولي من هيچ گاه نفهميدم چرا مادرم ان روز بزک کرد و با او رفت
وهيچ گاه نفهميدم چرا مهمان روشنفکر مادر بزرگ شبها به خانه ما مي امد
و مادرم برايش منقل مي گذاشت و ديگر روشنفکر نبود

و شايد هرگز نفهمم چرا مهمان روشنفکر مادر بزرگ ان شب به

بستر من لغزيدوتا صبح مرا رهسپار زنانگي کرد
شايد فردا بفهمم چرا فردا که من مهمان روشنفکر خانه اي شدم
با تمام زنانگي ام

آذر۸۶

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 15:17 توسط رضا |


سال نو میلادی رو هم به همه ی دوستان تبریک میگم


جرم اين است
تو انکار مردانگي من فرياد زنانگي ام
سکوت/خاموشي/اضطراب/لرزش دستان سرد
نفس هاي ترسان:فروخورده:باز امده
لرزش دستان سرد:سردتر از مرده مردي از بامداد تا اکنون
و نوازش ها و حيوانييت هاي فرو خورده
تکرار...تکرار
درد همين تکراراست
کاش جسارت فرياد بود
کاش جسارت فريادشان بود از پس پشت شهوتهاي منزه
که تن ات را خواهانم...تمام زنانگي ات را
اکنون
نه فردا
دستانت راخواهانم نوازشي باشد برايم
اکنون
نه فردا
پيچ وتاب
نفس هاي سنگين را اکنون و نه فردا
لحظه..اوج...واکنون را پايان رسيد
کاش مي دانستند مرا زنانگي ننگ نيست:که مي فربندم با فردايي نا خواسته/کاذب
مرا چشمان تو ديدن /خاموش در مدفن خواهش زنانگي است
تو انکار مردانگي
من فرياد زنانگي ام
کاش نمي الودي هماغوشي ات را/تماميت يک زنانگي را در التماس نوازشهايت /به فردايي کذب که هرگز از راه نخواهد رسيد.
کاش مي دانستي در همان اکنون که دستانت از التماس نوازش دستانم فارغ امد
من به ادراک طغيان شهوت خاموش چشمانت/غرقه در معصوييت پوسيده اجباري رسيدم
جرم اين است
من فريادم
تو انکار
 
خرداد 86

این شعر از سرو ده های دوست بسیار خوبم خانم (مریم د)وبه در خواست خودشون در این وبسایت گذاشته شده.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 0:24 توسط رضا |



اولین باران پاییز بود
پنجره را باز کردم

باد می بارید
باران می وزید

سندباد روشن شد:

ای گوهر پاک در نیلوفر!ای نور ای برهان ای آشکار ای درخشنده.

اولین باران پاییز بود
پنجره را باز کردم
باران موتسارت شده بود
ولفگانگ آمادئوس باران.

 


اولین باران پاییز بود
پنجره را باز کردم
عاشق به معشوق گفت:
اگر نمی توانی مرا در قلب خود نگهداری
یک شب
مرا در خانه ات نگهدار
فردا هم روز خداست.

اولین باران پاییز بود
پنجره را باز کردم
شاعر هوس دانایی کرده بود
چون خوک پیری
جلوی ویترین کتابفروشی
                            کز کرده بود.

اولین باران پاییز بود
پنجره را باز کردم
دختر فراری که با علت  رفته بود
با دلیل به کوچه بازگشت.
گفت: ای سندباد
به ازای هر دانا که می میرد
صد ابله به دنیا میاید
وبه ازای هر عاقل که می میرد
صد عاشق .
گفتم:می خواهم به رحم بازگردم.

اولین باران پاییز بود
پنجره را باز کردم
هستی باز شد
من هستی شدم
بودا خندید
آسمان باز شد.

اولین باران پاییز بود
پنجره را باز کردم

بوی خدا پیچیده بود
یاد ابلیس افتادم.


به یاد فریب و غفلت و تمنا و جهل گریستم
به یاد خرد و شفقت و نور و شفا خندیدم.
نه به دنیا آمدم نه مردم
تنها تماشا کردم
در اواخر این لحظه
نیلوفر پیچیده بر نور وباد و باران وزمان را.

+ نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386 2:24 توسط رضا |


 

 به کمتر از تـو

                       راضي نشدم

 

 و از آن روز که

                    تـو را با آن مرد ديدم

 

 

 به کمتر از براندازي حکومـت

                                   راضي نشدم.

 

 

 

 

 این شعر در کتاب سبد نرگس کاری مشترک با چند شاعر دیگر در ۱۳۷۸به چاپ رسید.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 3:18 توسط رضا |


مردی بود که زنش را خیلی خیلی دوست داشت

اما آن زن مردش را خیلی خیلی دوست نداشت

صبح که مرد سر کار می رفت

یک دسته هزاری به زن می داد

و نیمه شب که زن به خانه بر می گشت

یک دسته یونجه جلوی مرد می انداخت.

 

از این انشاء نتیجه نمی گیریم که عشق چیز بدیست

بلکه نتیجه می گیریم که عقل چیز خوبی ست.

                                                                             

                                                          از کتاب "راه رفتن روي زمين"

                                                                      (در دست چاپ)

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 4:14 توسط رضا |


 با سلام خدمت تمامی دوستان عزیز
اشعاري که ملاحضه مي کنيد بر گرفته از کتاب "ملودي منهدم " است که در مهر13۸۵ به دست دوستان رسيد.و شامل شعرهاي بين سالهاي۸۰ تا ۸۳ است.
 کتاب را قبل از چاپ سروران گرامی ضيا موحد عبدالکريم سروش اصغر دادبه و مقصود فراستخواه مطالعه کرده نکات سودمندی را ياداور شدندکه از ايشان سپاسگزارم. کتاب"راه رفتن روي زمين"نزديک نشر بود ولی باز هم مجوزم در لحظه ی آخر لقو شدحال این کتاب را به صورتی دیگر منتشر خواهم کرد.قطعا نقد شما سروران بر اين کتاب آرزوي من ونشان شفقت شما بر من است.

رضا(سندباد)

نه شبم نه شب پرستم که حديث خواب گويم

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 3:18 توسط رضا |


خون از چشمانش سراريز شده بود.

 تخم يکي از چشمانش در همان دستي بود

 که تا چند لحظه پيش به شانه اش وصل بود ولي اکنون در کنار

همان پايي افتاده بود که زير ريل راه آهن در کنار

 نيم رخ صورتي که نيمش خون شده بود قرار داشت.

با ناله برخواسته بود و مي گفت:

 

 

لبهايم کجاست تا بر مرگ بوسه زنم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 1:29 توسط رضا |


در غم چه به سر مي برد؟

     در ميان دستان خون آلوده مردي

 

         آنگاه کلاغان تعزيه آمدنم را سرودند.

 

در گور تنهايي خويش آواز ناآشناي زيستن را سر دادم

 

    در بي کرانه برفي عشق دست پا زدم

 

          آنگاه سگان؛زوزه کنان؛تلنگر صد عقربه را براي من سرودند

 

در گور تنهايي خويش موسيقي آشناي مرگ را نواختم

 


          آنگاه مورچگان براي وليمه اي ناخواسته صد شعر سرودند

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 0:57 توسط رضا |


در درخشش صبحگاه, قطره هاي اشک بر روي برگها به جا مانده است

و صداي زاري مرغان که همچنان از ديشب در ذهن و گوشم يادآوري مي شود.

اکنون غوغاي ديشب آرام گشته و زندگي دوباره به حالت عادي بازگشته است.

آنگونه که هرکس کار ديروزش را آغاز کرده و مشغول شده است.

بچه ها که دوباره شوق و شور و اشتياق بازي در چهرهايشان موج مي زند

 و خندان مشغول بازي کردن هستند.

همه ي مردان صبح زود براي امرار معاش برخاسته و عازم شده اند.

جمعي از زنان مشغول شستن حياط هستند و آب پاشي حياط  ,

 فضاي خنک و آرامي را به وجود آورده است.

بوي خوبي به مشام مي رسد که گرسنگي ام را دوچندان کرده است.

دختران خانه اکنون بر روي رواق نشسته اند و با پسر ها صحبت مي کنند

هندوانه مي خورند و مي خندند و گويا مرا تمسخر مي کنند.

مدتهاست اينجا خوابيده ام اما کسي نيامده... مهم نيست!..

تنها يک چيز مي خواهم ....

                                   

        *تابوتم را خاک کنيد*

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 0:29 توسط رضا |


باید یه اعترافی بکنم:
آره.

 حق با سین یا همون رویا یا کلاْ بچه های سایت هویت علی و نادر بچه های دانشگاه علامه اون هم رشته ی فلسفه ست!    

من ۶سال یا شاید ۷ سال باشه که اومدم سمت فلسفه,با یه سری آدم که توی دنیای حرف کم نمی آوردن و میگن  :(فلسفه به آدم نشون می ده که زندگی بدون کتاب یعنی هیچ)و به دنبال زندگی توی کتابها میگردن آشنا شدم.

من هم زندگی رو توی کتاب خواستم پیدا کنم(همین اواخر مادر مریم همین رو به باد انتقاد گرفته بود و چند باری به سرم زده بود که آدم با کتاب زندگی نمیکنه.زندگی توی کتاب خونه نیست و....)

توی این چند سال فلسفه به من اجازه داد که خدا رو نقد کنم.قرآن رو با استفاده از خودش رد کنم و کار های دیگه که توی وبلاگ قبلیم شیطان کامل به اون اشاره کردم.

هم زمان رو آوردم به سمته هنر.

نقاشی رو شروع کردم نتیجه اون ۳ تا تابلو بود که ۲تاش رو آتیش زدم ویکیش هم هدیه دادم به یه دوست,البته به درخواسته خودش.

رویا راست میگه.

آدم توی نت میتونه خودش رو خلاص کنه!میتونه نقاب نزنه!میتونه خودش باشه!

میتونه داد بزنه انقدر که خالی یه خالی بشه.

ولی من دیگه برام هنجره ای نمونده تا بخوام خودم رو خلاص کنم.توي اين چند روزه يعني از همون روزي كه از عسلويه اومدم يازدهم ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰  خوردم كه ديگه حتي نمي دونم كه چي كار ميكنم يا اينكه كاري كه ميكنم براي چيه!

ديگه مغزم از كار افتاده.

من به مدت 2-3 سال اعتياد آوردم به اكس وn2 و الآن هم 6 ماه هست كه ترك دارم ميكنم.قبلاً هم گفته بودم كه يه بيماري دارم.بيماريم همين بود.توي اين مدت شوك هاي زيادي گرفتم.

اعتياد به خانواده ي مرفين با اعتياد به خانواده ي آمفتامين ها خيلي فرق داره.

مرفين ساكن مي كنه ولي آمفتامين ها يا همون قرص هاي محرك به حركت درت ميارن.

اين حركت توي اين سه سال تمام وجودم رو تموم كرد و ديگه انژي برام نموند تا بخوام با حوادث اين چند ماه مبارزه كنم.

رفتن سيمين به اون شكل...واي

 كه چه بلايي سرم آورد من باسيمين 6سال دوست بودم.عاشقش بودم.رفت و آمد خانوادگي داشتيم همه مارو زن و شوهر حساب مي كردن ولي يه دفه همه چي از بين رفت

توي شوك رفتن سيمين بودم, تا اون موقع دوتا دختر بهم خيانت كرن يكی ناديا بود كه من رو معتاد كرد يكي هم سيمين بود كه.....

داشتم با اين حادثه دست و پنجه نرم ميكردم و يواش يواش خودم رو ترميم ميكردم كه با مريم آشنا شدم.

اومدن مريم همه چيز رو عوض كرد. من يك دفه خودم شدم.

رفتم دنبال كار.به سربازيم ميخواستم ادامه بدم اسم نوشتم دانشگاه و.....

ولي باز اون هم رفت.

الآن ديگه هيچي نيستم به جوز يه آدمي كه ميشينه پاي كيبورد و فقط تايپ ميكنه.

تمام اعتقاداتم رو از دست دادم.روزي كه از مريم خواستگاري كردم بهش گفتم كه اگر جوابت نه باشه من ديگه حتي خودم هم نيستم چون الآن خودم رو توي تو پيدا كرم.

گفت چيزي كه تو مي خواي حق تو!مال تو .

تو,تو,تو بايد خوشبخت بشي!

حالا احتمالاْ خوشبختم

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386 0:39 توسط رضا |


من روزه یک شنبه دارم می آم کرج!

اگر کسی از کرج هست قرارمون سره چهارراه جمهوری از طرفه گوهر دشت

دیگه باید تکلیف روشن بشه!!!!!!!!!!!!

من دیگه خسته شدم.راه میرم خودم پوست موز رو میبینم  و بعدش هم میگم ای بابا بازم باید بخورم زمین

 هر روز هفته به بهانه ی نگین و  yXبه هر دلیلی دلیله خواسته دیگری به علی زنگ میزنه ولی من.................

حالم از خودم بهم میخوره

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386 19:14 توسط رضا |


حالا فکر میکنی با این حرف هایی که زدی مکن باید ازت متنفر بشم؟
با شمام مرذیم خانم افشار

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386 20:51 توسط رضا |


سلام به همه.

ممنون که توی این مدت من و تنها نذاشتین و برام دعا کردین.

به لطف دعا های شما روز به روز بهتر دارم میشم و خودم رو با این بازی جدید زندگی وقف دادم و می خوام بازی کنم و برنده بشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

در رابطه با بیماریم نمی دونم که چی بگم,اینجا دنیای مجازی و هرچی که بخوای میتونی بگی ولی من ..........   .

کمی بهم فرصت بدین کامل براتون میگم.

باشه؟

میدونید آدما توی یه دوره از زندگی اشتباحاتی میکنن که تا سالیان سال گریبان گیرشونه میشه.

بگذریم

من از امروز می خوام زود تر آپ کنم.چون باز هم امروز فهمیدم که مریم عزیز این وبلاگ رو می خونه

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 22:40 توسط رضا |


سلام به همه

دوستای عزیز من کمی کسالت دارم و چند روزی نمیام تو نت.

الآن ۳سالی میشه که بیمار شدم وضع بیماریم خیلی خوب بود و هر روز داشتم بهتر میشدم که اون حادثه رخ داد

یعنی رفتن مریم.خودش خوب میدونه بیماریم چیه چون یه بار با خودش رفتم دکتر

یادت میاد که مریم خانم!یا این رو هم فراموش کردی!!!

الآن ازنظر  روحی حال زیاد مساعدی ندارم و چند روز باید استراحت کنم.

از شما دوستای خوبم می خوام که من رو دعا کنید

دعا کنید که بتونم تحمل کنم!

و دعا کنید یا من دوباره به عشقم برسم یا اینکه همین مریضی بلیط برگشتم به موطن ابدیم باشه!

فعلاً خدا نگهدار

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 19:44 توسط رضا |


روزی روزه گاری جوانه چوپانی زندکی میکرد.که تمامه فکر و زکرش بر این بود که روزی بتواند گنج  را پیدا کنددر

طی کل داستان اتفاقات متعددی روی داد و آن جوان را مجبور به مبارزه بپرداخت

جوان در بیابان اسیر چند قبیله می شود و آنها اورا فقط به شرط اینکه بگوید عشق چیست نمی کشند.

جوان را به روی کوهی می برند و میگویند تو با استفاده از عشق باید به قله دیگر کوه بروی

جوان با صدای بلند فریاد میزند ((عشق چیست)).از خورشید پرسیدند:عشق چیست؟
خورشید گفت:من نمی دانم,زیرا عشق مثله من نیست, من همیشه  ساکن هستم و از دور نظارگرم!!!!!از باد پرسیدن,    عشق  چیست باد هم گفت که من هم نمی دانم چون من من همیشه در حرکتم ولی میدانم که مثل من نیست و گذرا    از خاک بپرس
از باد رسید  که عشق چیست.باد گفت من هم نمی داننم.
عشق نه مثل من ساکن است و نه مثل باد گذراست و یا مثل خورشید که از دور نظاره گر باش عشق چیست؟

+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386 0:27 توسط رضا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

برای خرید کتاب شعر "ملودی منهدم"
به کتابفروشی داروک واقع در تقاطع تخت طاووس و لارستان مراجعه کنید.
"سبد نرگس" نایاب و "راه رفتن روی زمین" در دست اقدام است.
9123866893
این هم تلفن خودم.لطفاً ....
-------------------------------------
رهروي نيالوده
تماشاگري آواره
بگذار ديگران هر چه مي خواهند به او بخندند
او زندگي خود را مي كند
بي هيچ نگاه به ديگران
سراپا شادي.

(یک متن ذن)

علاقه مندیها

بودیسم
موسیقی
ذن
تائو یسم
حمایت از حیوانات
موسیقی
ر یکی
شعر نو
چهره شناسی
سنگ درمانی
تعبیر خواب
موسیقی
خودکشی


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

(-(-(-(زیر فواره ی اسمت)-)-)-)
گشت و گذاري در پايتخت ايران ، تهران
(×(×(×(×(×(×(×(×(×(×(×(×(×(تبت )×)×)×)×)×)×)×)×)×)×)×)×)×)
ویپاسانای چند زبانه
فرهنگ نامه بودیسم و ذن
سایت ذن ایران
سایت فارسی بودیسم
(×(×(×(×(×(×(ذن)×)×)×)×)×)×)×)
گفتگوهاي هارمونيك
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

اردیبهشت 1387

فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


آرشیو موضوعی

دست نوشته
دل نوشته
خدای بی خدایان


پیوندها

(*(*(خاطرات گم شده ....)*)*)
(-(-(نقاب)-)-)
(*(*(فریاد خاموش)*)*)
(*(دوسسسسست دارم)*)"(*(غزل)*)"
(*(*(دخترتنها....)*)*)
(*(*(آژنس مسافرتی سراغ)*)*)
ღღدو راز عشقღღ
metalpesado
►▓◄ پـــادشاه امــنــیـت و ترفند در وب ►▓◄
darklyrics
centurymedia
vampsin
ღღبزرگ ترین وبلاگ عاشقانهღღ
(*(*(*(بهونه ی من)*)*)*)
§..::جدیدترین موزیک ها::..§ ۞§..::بهترین کلیپ ها::..§۞
(*(*(*(بیاتوتنهایی)*)*)*)
(*(*(*(شبگرد تنها)*)*)*)
(*(*(*(دلکده)*)*)*)
عاشقانه * LOVING
(*(*(*(سینا)*)*)*)
(*(*(*(magic box)*)*)*)
(*(*(*(صحنه سکوت)*)*)*)
(*(*(*(Modern)*)*)*)
دشمن دخترا(حامدهاکان)
گروه وب لاگ های رضاگستر
(*(مرکز پخش فيلتر شکن)*)
(*(*(یک انسان !)*)*)
انجمن حمايت ازحيوانات
(*(*(banoye aseman)*)*)
(*(*(رهگذر )*)*)
(*(*(دنیای بر ریای ما دوتا )*)*)
(*(*(من تنهایم تنهاتر از تنها)*)*)
@ کادو اس ام اس @
(*(*(فرشته معصوم)*)*)
(*(*(بروبكس رپرامارات)*)*)
(*(*(لحظه)*)*)
(*(عاشق دل شکسته و تنها )*)
.*•.(¯`•.غریبه آشنا.•´¯).•*.
(*(*(اگه بری دلواپسم...)*)*)
(*(*(قاطی پاطی)*)*)
(*(*(سرنوشت)*)*)
(*(*(دختری که در یک قبرستان متروکه خاک شده)*)*)
(*(*(يه عشق خاص يه آدم خاص)*)*)
(*(*(من اولین محکومی ام که حسرت عفو ندارد)*)*))
*(زادمهرمهرآفرین ( حسن توکلی ))*
(*(اگه عاشقی بیا اینجا)*)
(*( تیم طراحان حرفه ای قالب وب)*)
(*(*(همه گربه های شاعر)*)*)
(*(*(فقط1عشق)*)*)
(*(*(عکس در عکس متن در متن)*)*) نفيسه ي عزيز
(*(اشعارعاشقانه بين دختروپسروعكس عاشقانه)*)
(*(*(عاشق گم شده)*)*)
(*(*(حرف هاي خودماني)*)*)
(*(*(*(*(*(*(بودا)*)*)*)*)*)*)*)
(*(*(هفت جام نرگس)*)*)
((تفریح+خنده))
(*(*(لحظه)*)*)
(*(*(یه دفتر ساده)*)*)از دوست خوبم (*الین*)
(-(-(مهناز تی تیش مامانی )-)-)
(-(-(بروبكس رپر امارات)-)-)
(*-(*-(اگه عاشقی بیا اینجا )-*)-*)
(-*(-*(دوستت دارمها...آه...چه کوتاهند)-*)-*)
(-(-(نديدم بهاری / محبت ز ياری / دلم غرق خون )-)-)
سوداگران در شكل دوست/بر نارفيقان شرم باد::
(-(-(خرم اباد )-)-)
(-(-(عشق من)-)-)
**تنهاتر از تنهایی**فرزانه ي عزيز*


    تعداد بازديدها: