|
|
حالا فکر میکنی با این حرف هایی که زدی مکن باید ازت متنفر بشم؟ + نوشته شده در 20:51 توسط رضا |
سلام به همه.
ممنون که توی این مدت من و تنها نذاشتین و برام دعا کردین. به لطف دعا های شما روز به روز بهتر دارم میشم و خودم رو با این بازی جدید زندگی وقف دادم و می خوام بازی کنم و برنده بشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!! در رابطه با بیماریم نمی دونم که چی بگم,اینجا دنیای مجازی و هرچی که بخوای میتونی بگی ولی من .......... . کمی بهم فرصت بدین کامل براتون میگم. باشه؟ میدونید آدما توی یه دوره از زندگی اشتباحاتی میکنن که تا سالیان سال گریبان گیرشونه میشه. بگذریم من از امروز می خوام زود تر آپ کنم.چون باز هم امروز فهمیدم که مریم عزیز این وبلاگ رو می خونه + نوشته شده در 22:40 توسط رضا |
سلام به همه
دوستای عزیز من کمی کسالت دارم و چند روزی نمیام تو نت. الآن ۳سالی میشه که بیمار شدم وضع بیماریم خیلی خوب بود و هر روز داشتم بهتر میشدم که اون حادثه رخ داد یعنی رفتن مریم.خودش خوب میدونه بیماریم چیه چون یه بار با خودش رفتم دکتر یادت میاد که مریم خانم!یا این رو هم فراموش کردی!!! الآن ازنظر روحی حال زیاد مساعدی ندارم و چند روز باید استراحت کنم. از شما دوستای خوبم می خوام که من رو دعا کنید دعا کنید که بتونم تحمل کنم! و دعا کنید یا من دوباره به عشقم برسم یا اینکه همین مریضی بلیط برگشتم به موطن ابدیم باشه! فعلاً خدا نگهدار + نوشته شده در 19:44 توسط رضا |
روزی روزه گاری جوانه چوپانی زندکی میکرد.که تمامه فکر و زکرش بر این بود که روزی بتواند گنج را پیدا کنددر طی کل داستان اتفاقات متعددی روی داد و آن جوان را مجبور به مبارزه بپرداخت جوان در بیابان اسیر چند قبیله می شود و آنها اورا فقط به شرط اینکه بگوید عشق چیست نمی کشند. جوان را به روی کوهی می برند و میگویند تو با استفاده از عشق باید به قله دیگر کوه بروی جوان با صدای بلند فریاد میزند ((عشق چیست)).از خورشید پرسیدند:عشق چیست؟ + نوشته شده در 0:27 توسط رضا |
سلام از تنهایی واقعاْ کم آوردم. دیگه نمی دونم چه کار کنم,پناه آوردم به نت و کیبورد.فقط دارم تایپ میکنم,راستی نگفتم بهتون علی هم رفت برای همیشه رفت و.... . نگم بهتره!به مریم هم زنگ زدم چون ۱رو انتخاب کرده بود(البته من این طوری برداشت کردم) در رابطه با مریم خانم باید بگم که مریم جان من توی این روزا زیاد حالم خوب نیست,اگرحرفی یا کاری کردم که باعث دلگیریت شده ازهمین جا ازت معذرت می خوام.امیدوارم که این حروف بی جان بتونن به خوبی این عذرخواهی رو برسونن سال هاست,هربارکه در خلوت تنهایی غرق سکوتم,سوال مبهمی پیش چشمانم نقش می بنددونجواکنان از من می پرسد:((چرامن؟؟)) روزگاری عشق,امیدوزندگی برایم مفهومی دیگر داشت و حتی دردی کوچک بر شانه های خسته ام سنگینی می کرد نمی دانم که چرا سرنوشت,جغدشوم نومیدی رابرسقف فرو ریخته ی عمرمن نشاندو مرا به جرمی نا کرده به نام ((زندگی)) در بندتن گرفتار ساخت. به هر حال از آن روزکه دست تقدیر,شور زندگی راازمن ربود چنان زخم مکرری بر من زد که بودن,شد تنهادردبزرگ من شد.به این امید زنده ام که شایدروزی فرشته نیستی بر من فرود آید و مراراهی موطن اصلی گرداند چرا که دیر زمانی است به هر که دل می بندم اورا از من میگیرد و مرا با اندوه سفر تنها می گذارد.. راستی تا روز تولدت هر روز بهت می گم((تولدت مبارک)) + نوشته شده در 15:34 توسط رضا |
|