|
|
در نا اميدي عميق و تيره به سياهي پر هايش در غم زيبايي نداشته و نور زيبا و درخشان مرگ را با تاريکي زشت قفس زندگي تعويض کند و آغوش خود را باز کند و پيش از آنکه زندگي ناخواسته را نا خواسته از او گيرند کرامت وجود نابود شده به دست خالق را پس گيرد و در شکوه به سوي زيبايي ها پرواز کند
*در زير نور مرگ * + نوشته شده در 22:14 توسط رضا |
در درخشش صبحگاه, قطره هاي اشک بر روي برگها به جا مانده است
و صداي زاري مرغان که همچنان از ديشب در ذهن و گوشم يادآوري مي شود. اکنون غوغاي ديشب آرام گشته و زندگي دوباره به حالت عادي بازگشته است. آنگونه که هرکس کار ديروزش را آغاز کرده و مشغول شده است. بچه ها که دوباره شوق و شور و اشتياق بازي در چهرهايشان موج مي زند و خندان مشغول بازي کردن هستند. همه ي مردان صبح زود براي امرار معاش برخاسته و عازم شده اند. جمعي از زنان مشغول شستن حياط هستند و آب پاشي حياط , فضاي خنک و آرامي را به وجود آورده است. بوي خوبي به مشام مي رسد که گرسنگي ام را دوچندان کرده است. دختران خانه اکنون بر روي رواق نشسته اند و با پسر ها صحبت مي کنند هندوانه مي خورند و مي خندند و گويا مرا تمسخر مي کنند. مدتهاست اينجا خوابيده ام اما کسي نيامده... مهم نيست!.. تنها يک چيز مي خواهم .... *تابوتم را خاک کنيد* + نوشته شده در 0:29 توسط رضا |
روزی روزه گاری جوانه چوپانی زندکی میکرد.که تمامه فکر و زکرش بر این بود که روزی بتواند گنج را پیدا کنددر طی کل داستان اتفاقات متعددی روی داد و آن جوان را مجبور به مبارزه بپرداخت جوان در بیابان اسیر چند قبیله می شود و آنها اورا فقط به شرط اینکه بگوید عشق چیست نمی کشند. جوان را به روی کوهی می برند و میگویند تو با استفاده از عشق باید به قله دیگر کوه بروی جوان با صدای بلند فریاد میزند ((عشق چیست)).از خورشید پرسیدند:عشق چیست؟ + نوشته شده در 0:27 توسط رضا |
دیگه کم کم دارم از دست میرم.........
خیلی دلم برات تنگ شده!!!! راستی اصلاً میدونی دلم تنگ شده یعنی چی؟همش دارم با خودم مبارزه میکنم تا بهت زنگ نزنم.. الآن توی ذهنم من هم انقلاب شده دوروست مثل ۱۵ خرداد,توی ذهنم درگیری بوجود امده دارن لاستیک آتیش می زنن چچچچچچچچچچچچی کککککککککککاررررررررررررررر کککککککککنم؟ اازبین عدد ۱ یا ۲ یکی رو انتخاب کن..................مریم خانم باشما هستم............. اگه زنگ زدم نگی چرا و از این جور چیزا.البته دلت رو خوش نکن,زیاد هم خوشحال نشو ,من زنگ بزن نیستم! بله,زنگ نمیزنم!اصلاً هم اسرار نکن.گفتم اسرار نکن عزیزم,نه مریم خانم خواهش میکنم خواهش نکن,من زنگ بزن نیستم. این کارا یعنی چی؟یک بار گفتم نه! من نمی دونم برای چی داری این همه اسرار میکنی؟؟؟؟؟؟ باشه یک کم صبر کن تا من فکرام رو بکنم,شما هم بین ۱ یا۲ یک رو انتخاب بکن تا بعد ببینم که چی میشه.ولی زود تر بگم اگر که نشد ناراحت نشی یا! ما گفتیم. + نوشته شده در 5:4 توسط رضا |
امروز باز هم اتفاق هایی افتاد که باعث شد من یه باره دیگه برم ......
بگذریم,روزه ۴شنبه آخرای شب بود که دیگه نتونستم برای دلم دلیلی بیارم که به مریم زنگ نزن. من هم مثل اون آقاه که جام زهر رو نوشید,این ریسک رو کردم و به مریم زنگ زدم(البته این به این معنا نیست که مریم نقش جام زهر رو داره نه,این دله منه که توی زندگیم نقش جام زهر رو داره)تا گوشی رو برداشت توی صداش غرق شدم و وقتی به خودم امدم که گوشی رو گذاشته بود.به خاطر سوتی هایی که دادم مریم فهمید که من هستم(البته اول فکرکردکه علی بهش زنگ زده باز هم یاده من نبود)وقتی به علی زنگ زد تازه فهمید اون تماس از سمت من بوده. خلاصه بعدض یک SMSما با هم صحبت کردیم.وقتی صحبت کردیم فهمیدم که این وبلاگ رو هر روز که آپ می شه می خونه.من باز هم با شنیدنه صداش رفتم توی کما,و یه سری اتفاق های دیگه ای هم افتاد که هم اندازهء این هایی که نوشتم اهمیت داره ولی....... دلم می سوزد از باغی که می سوزد نه دیداری,نه بیداری نه دستی بر سریاری همی آشفته می دارد چنین آشفته بازاری تمام عمر هستی رو شکستی به دل بارپشیمانی ببستی جوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم به دنبال چه هستیم عجب آشفته بازاریست دنیا عجب بیهوده تکراریست دنیا چه رنجی از محبت ها کشیدیم برهنه تا به تیغستان دویدیم نگاه آشنا وز این همه چشم ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم سبک بالان ساحل ها به روشن خستگان باریست دنیا مرا در موج حسرت ها رها کرد عجب یار وفاداریست دنیا ملال آنچه باید باشدو نیست عجب فرسوده دیواریست دنیا عجب خواب پریشانیست دنیا عجب دریای طوفانیست دنیا عجب آشفته بازاریست دنیا عجب بیهوده تکراریست دنیا (قبول داری مریم) + نوشته شده در 12:15 توسط رضا |
يه روزي اسم اين رو گذاشته بودم مريم.الآن بايد اسمش رو چي بزارم.بزارم سزاوار؟ جلوت در نظربود نمي دانستم ياد تو در نظرم بود نمي دانستم
ماه را گفتم:ماه من کجاست؟ گفت هرشب رودرروي من است
+ نوشته شده در 23:59 توسط رضا |
|