|
|
دوستان عزیز سلام
در طی این مدت کوتاه اما بسیار دشوار از تمامی شما عزیزانی که با پیام ها و پیگیری های خود به من و خانم مریم دلگرمی میدادید بسیار سپاس گذارم. امیدوارم که باز با شروعی دوباره و در کناره یکدیگر بتوانیم قدمی حتی کوچک برای فرهنگ و هنر این مرزو بوم برداریم. لازم به ذکر است که از خبر گذاری دانشگاه علامه (علامه بلاگ عزیز)برای پیگیری و آنلاین بودن اخبار من و خانم مریم دانشور از طریق سایت ایشان نتشر میشد تشکر و قدر دانی کنم و از تمامی یه دوستان( که اگر بخواهم نام ببرم ممکن است نام عزیزی آورده نشود و ما شرمنده بشیم بنا بر این )به طور کلی از تمامی شما عزیزان تشکر و قدر دانی دارم. لازم میدانم که در اینجا مراتب سپاسگذاری مریم د عزیز را نیظ به شما ابلاغ کنم و گله ای هم از برخی خبر گذاری ها داشته باشم. بعداز اتفاقات تلخ به وجود آمده تنها خبرگذاری مهر و ايسنا وخبرگذاري دانشگاه علامه به درج و توضيح اين ماجرا پرداختند و وقتعي بنده روز يك شنبه به دادگاه مراجعه نمودم فقط خبر نگاران اين سه خبر گذاريرا ديدم كه از ايشان تشكر و از دوستان ديگر گلمند هستم.اين تشكر و گلگي مشترك بوده و نظر خانم مريم دانشور نيظ همين ميباشد. باز هم از طرف خودم و خانم مريم د از شما عزيزان تشكر ميكنم + نوشته شده در 21:42 توسط رضا |
حسرت حسرت تلخ.
تلخ تر از چاي بدون قند خانه پدري...وداغ, داغتر از زخم دستانش از سروده ای خانم مریم د دیماه ۸۶ + نوشته شده در 23:8 توسط رضا |
دیشب بار دیگر نخوابیدم و به آسمان تاریک و پر ستاره خیره شدم وقتی آسمان سیاه پوش شب را دیدم و چشمهای منتظر در آسمان که چگونه اشک, درخشانشان کرده بود همچون ستاره ای می درخشیدند و همه آن ها را با ستاره ها اشتباه می گرفتند طاقت نیاوردم و با آرامشی سرد در نسیم آرام شبهای تابستان اشک ریختم و اشک ریختم از لبه ی پنجره بالا رفتم آغوشم را باز کردم نسیم آرام شب با صدای ماشینهایی از دور دست و صدای کولر های خانه ها که کار می کردند آرامشم را از پیش بیشتر کرد همه بودند و جز من با من کسی نبود اشک ریزان ولی شاد و خوشحال کم کم پاهایم سست می شدند آغوشم باز تر می شد نسیم شب پوست خیس خورده ی صورتم را نوازش میداد صدا های دور دست و نزدیک آرامم می کردند سبک ترین فرد روی زمین بودم دیگر هیچ چیز سخت نبود حتی زندگی! شاد ترین لحظه ی عمر من بود مشکلات پایان یافته بود به هر کجا که می خواستم, می توانستم پرواز کنم من غول زمین بودم قدرتمند شاد آرام سبک پیروز آری, من بر زندگی چیره شده بودم. از کتاب راه رفتن روی زمین(در دست چاپ) + نوشته شده در 1:47 توسط رضا |
پخش اختصاصی از این سایت از سروده های خانم مریم د انگار همين ديروز بود و شايد هرگز نفهمم چرا مهمان روشنفکر مادر بزرگ ان شب به بستر من لغزيدوتا صبح مرا رهسپار زنانگي کرد آذر۸۶ + نوشته شده در 15:17 توسط رضا |
باد می بارید سندباد روشن شد: ای گوهر پاک در نیلوفر!ای نور ای برهان ای آشکار ای درخشنده. اولین باران پاییز بود اولین باران پاییز بود اولین باران پاییز بود اولین باران پاییز بود اولین باران پاییز بود بوی خدا پیچیده بود + نوشته شده در 2:24 توسط رضا |
باید یه اعترافی بکنم: حق با سین یا همون رویا یا کلاْ بچه های سایت هویت علی و نادر بچه های دانشگاه علامه اون هم رشته ی فلسفه ست! من ۶سال یا شاید ۷ سال باشه که اومدم سمت فلسفه,با یه سری آدم که توی دنیای حرف کم نمی آوردن و میگن :(فلسفه به آدم نشون می ده که زندگی بدون کتاب یعنی هیچ)و به دنبال زندگی توی کتابها میگردن آشنا شدم. من هم زندگی رو توی کتاب خواستم پیدا کنم(همین اواخر مادر مریم همین رو به باد انتقاد گرفته بود و چند باری به سرم زده بود که آدم با کتاب زندگی نمیکنه.زندگی توی کتاب خونه نیست و....) توی این چند سال فلسفه به من اجازه داد که خدا رو نقد کنم.قرآن رو با استفاده از خودش رد کنم و کار های دیگه که توی وبلاگ قبلیم شیطان کامل به اون اشاره کردم. هم زمان رو آوردم به سمته هنر. نقاشی رو شروع کردم نتیجه اون ۳ تا تابلو بود که ۲تاش رو آتیش زدم ویکیش هم هدیه دادم به یه دوست,البته به درخواسته خودش. رویا راست میگه. آدم توی نت میتونه خودش رو خلاص کنه!میتونه نقاب نزنه!میتونه خودش باشه! میتونه داد بزنه انقدر که خالی یه خالی بشه. ولی من دیگه برام هنجره ای نمونده تا بخوام خودم رو خلاص کنم.توي اين چند روزه يعني از همون روزي كه از عسلويه اومدم يازدهم ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ خوردم كه ديگه حتي نمي دونم كه چي كار ميكنم يا اينكه كاري كه ميكنم براي چيه! ديگه مغزم از كار افتاده. من به مدت 2-3 سال اعتياد آوردم به اكس وn2 و الآن هم 6 ماه هست كه ترك دارم ميكنم.قبلاً هم گفته بودم كه يه بيماري دارم.بيماريم همين بود.توي اين مدت شوك هاي زيادي گرفتم. اعتياد به خانواده ي مرفين با اعتياد به خانواده ي آمفتامين ها خيلي فرق داره. مرفين ساكن مي كنه ولي آمفتامين ها يا همون قرص هاي محرك به حركت درت ميارن. اين حركت توي اين سه سال تمام وجودم رو تموم كرد و ديگه انژي برام نموند تا بخوام با حوادث اين چند ماه مبارزه كنم. رفتن سيمين به اون شكل...واي كه چه بلايي سرم آورد من باسيمين 6سال دوست بودم.عاشقش بودم.رفت و آمد خانوادگي داشتيم همه مارو زن و شوهر حساب مي كردن ولي يه دفه همه چي از بين رفت توي شوك رفتن سيمين بودم, تا اون موقع دوتا دختر بهم خيانت كرن يكی ناديا بود كه من رو معتاد كرد يكي هم سيمين بود كه..... داشتم با اين حادثه دست و پنجه نرم ميكردم و يواش يواش خودم رو ترميم ميكردم كه با مريم آشنا شدم. اومدن مريم همه چيز رو عوض كرد. من يك دفه خودم شدم. رفتم دنبال كار.به سربازيم ميخواستم ادامه بدم اسم نوشتم دانشگاه و..... ولي باز اون هم رفت. الآن ديگه هيچي نيستم به جوز يه آدمي كه ميشينه پاي كيبورد و فقط تايپ ميكنه. تمام اعتقاداتم رو از دست دادم.روزي كه از مريم خواستگاري كردم بهش گفتم كه اگر جوابت نه باشه من ديگه حتي خودم هم نيستم چون الآن خودم رو توي تو پيدا كرم. گفت چيزي كه تو مي خواي حق تو!مال تو . تو,تو,تو بايد خوشبخت بشي! حالا احتمالاْ خوشبختم + نوشته شده در 0:39 توسط رضا |
سلام به همه.
ممنون که توی این مدت من و تنها نذاشتین و برام دعا کردین. به لطف دعا های شما روز به روز بهتر دارم میشم و خودم رو با این بازی جدید زندگی وقف دادم و می خوام بازی کنم و برنده بشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!! در رابطه با بیماریم نمی دونم که چی بگم,اینجا دنیای مجازی و هرچی که بخوای میتونی بگی ولی من .......... . کمی بهم فرصت بدین کامل براتون میگم. باشه؟ میدونید آدما توی یه دوره از زندگی اشتباحاتی میکنن که تا سالیان سال گریبان گیرشونه میشه. بگذریم من از امروز می خوام زود تر آپ کنم.چون باز هم امروز فهمیدم که مریم عزیز این وبلاگ رو می خونه + نوشته شده در 22:40 توسط رضا |
سلام از تنهایی واقعاْ کم آوردم. دیگه نمی دونم چه کار کنم,پناه آوردم به نت و کیبورد.فقط دارم تایپ میکنم,راستی نگفتم بهتون علی هم رفت برای همیشه رفت و.... . نگم بهتره!به مریم هم زنگ زدم چون ۱رو انتخاب کرده بود(البته من این طوری برداشت کردم) در رابطه با مریم خانم باید بگم که مریم جان من توی این روزا زیاد حالم خوب نیست,اگرحرفی یا کاری کردم که باعث دلگیریت شده ازهمین جا ازت معذرت می خوام.امیدوارم که این حروف بی جان بتونن به خوبی این عذرخواهی رو برسونن سال هاست,هربارکه در خلوت تنهایی غرق سکوتم,سوال مبهمی پیش چشمانم نقش می بنددونجواکنان از من می پرسد:((چرامن؟؟)) روزگاری عشق,امیدوزندگی برایم مفهومی دیگر داشت و حتی دردی کوچک بر شانه های خسته ام سنگینی می کرد نمی دانم که چرا سرنوشت,جغدشوم نومیدی رابرسقف فرو ریخته ی عمرمن نشاندو مرا به جرمی نا کرده به نام ((زندگی)) در بندتن گرفتار ساخت. به هر حال از آن روزکه دست تقدیر,شور زندگی راازمن ربود چنان زخم مکرری بر من زد که بودن,شد تنهادردبزرگ من شد.به این امید زنده ام که شایدروزی فرشته نیستی بر من فرود آید و مراراهی موطن اصلی گرداند چرا که دیر زمانی است به هر که دل می بندم اورا از من میگیرد و مرا با اندوه سفر تنها می گذارد.. راستی تا روز تولدت هر روز بهت می گم((تولدت مبارک)) + نوشته شده در 15:34 توسط رضا |
|