|
|
نخ من توي دست توست عروسك گردان.
بكش . با اراده خودت ببر منو . هر جا كه ميخواي. هر چي تو بگي قبوله عروسك گردان. هر كاري تو بخواي ميكنم. مثه دلقك ميشم . مثه عاشق . مثه پرنده . مثه هر چي تو بگي. اما بذار بذار روز مرگم رو خودم انتخاب كنم عروسك گردان. اين تنها آرزوي ماريونت هست. بالا پايين. من توي اراده آشفته تو دست و پا ميزنم. من روي صحنه تاريك و روشن تو ميرقصم و ادا در ميارم. اوني كه تو ميخواي. من بدون تو هيچم . چون تو عروسك گردان مني. و من عروسك تو. --------------------------------------- دوستان عزیز سال جدید رو به همتون تبریک میگم.امیدوارم سال خوبی داشته باشید. این شعر از سروه های خانم ماریونت هستش که زیادهم از من دل خوشی نداره.گر نظرای قبلی رو بخونین متوجه میشین. این شعر بنا به درخواست خود ایشان و برای رفعه کدورت ها.............. در وبلاگ من قرار گرفته و خبر جالب تر اینکه پخش اختصاصی یه + نوشته شده در 2:23 توسط رضا |
تو را به جهنم مي برند.
گريه مي کني و اشک مي ريزي در حالي که من نا اميد, به تو نگاه مي کنم پيمان شکسته شده من راستگو نبودم و حالا مي بينم که نوبت من شده از درون مي گريم و تو را مي بينم که مي سوزي و فرياد مي زني تو را نگاه مي کنم و تا نوبت من فرا رسد صبر مي کنم صبر مي کنم........ گريه خواهم کرد با چشماني خندان در حالي که پايان اضطراب توست و من هيچ چيز براي تسلي تو ندارم جز تسليت در پوزش فقير تو و در حسرت و پشيماني پوچ تو همچنان تو را نگاه مي کنم و به جاي چشمان تو اشک مي ريزم در حالي که با ارعاب به سوختن تو مي نگرم و تا نوبت خودم صبر مي کنم صبر مي کنم.... پيمان را شکستي و راستگو نبودي و تو را در حال سوختن مي بينم و لحظه ها را تا نوبت خودم مي شمارم + نوشته شده در 21:42 توسط رضا |
این شعر رو تقدیم میکنم به یک دوست جدیدکه دوروست مثل دریا پاک,آرام(ولی از طوفانش باید گریزان باشیم)صبور,مرموز و بی انتهاست(بانوی شب) و تقدیم میکنم به دوست قدیمیم مریم د عزیزو تقدیم به دوستی که با نظرهای زیباش همیشه من رو شرمنده ی خودش کرده. نازی عزیزاین بانوی پرمهر ایران که به قول دوست عزیز مریم د (نمونه ی کاملی از یک بانوی شرقیست)
وقتي آسمان سياه پوش شب را ديدم و چشمهاي منتظر در آسمان که چگونه اشک, درخشانشان کرده بود همچون ستاره اي مي درخشيدند و همه آن ها را با ستاره ها اشتباه مي گرفتند طاقت نياوردم و با آرامشي سرد در نسيم آرام شبهاي تابستان اشک ريختم و اشک ريختم از لبه ي پنجره بالا رفتم آغوشم را باز کردم نسيم آرام شب با صداي ماشينهايي از دور دست و صداي کولر هاي خانه ها که کار مي کردند آرامشم را از پيش بيشتر کرد همه بودند و جز من با من کسي نبود اشک ريزان ولي شاد و خوشحال کم کم پاهايم سست مي شدند آغوشم باز تر مي شد نسيم شب پوست خيس خورده ي صورتم را نوازش ميداد صدا هاي دور دست و نزديک آرامم مي کردند سبک ترين فرد روي زمين بودم ديگر هيچ چيز سخت نبود حتي زندگي! شاد ترين لحظه ي عمر من بود مشکلات پايان يافته بود به هر کجا که مي خواستم, مي توانستم پرواز کنم من غول زمين بودم قدرتمند شاد آرام سبک پيروز آري, من بر زندگي چيره شده بودم نقطه.
از کتاب راه رفت روی زمین(دردست اقدام) + نوشته شده در 17:38 توسط رضا |
سوفوکلس: به جهان چشم نگشودن فراتر از هر محاسبه ایست. این شعرم کمی طولانی هست ولی به نظرم ارزش خوندنش رو داره.این شعر رو در کتاب ملودی منهدم چاپ کرده بودم. کره خاک، ملک ايران، شهر تهران بيستم فروردین ماه شصت و سه دو ساعت از دوازده رفته بود درنيافتم آخر نيمه شب يا بامداد بود هر چه بود پر درد بود هر چه بود آنگاه ميلاد کسي بود که اگر درمي يافت: « در رحم به خود رحم نمي کردم » حال بيست و پنج ساله ام اما رحم نارنجي و سکر آور و گرم بود آنجا نه گمشده اي بود نه معما نه جنون ولي چون غول چراغ، جهان به خود خواند مرا بيست و پنج ساله ام ولي نه غلام جهان و غريزه هاي جان: « با عصاي عقل مي ايستم و بر بستر عشق مي افتم »
اما، ولي، من بودم آري ، همه را من بودم: منم خالق تو اي فصل وداع منم خالق تو اي خير مدام منم خالق تو اي عشق مهيب منم خالق تو اي جنگ صليب منم خالق تو اي عقل سليم آري من بودم خالقت اي واژه خالقت اي ژوپيتر، من بودم.
بيست و پنج ساله ام اما نه بودايم نه کنفسيوس نه اپيکور نه خيام تنها موجيم که در نظم نمي گنجد حجمي ام که در خويش نمي گنجد. هيچ کس مرا شرح نکرد جز زاهدي که گفت: « کلب » « افسوس که شيرين ترين جاي زندگي لحظه رويت روياي تو بود » آري دودمانم سگاني از يونان بودند دودمانم، گداياني از تبت خدايان باغهاي رفاقت دودمانم، شقايقهاي دشت طوفان بودند.
در زوزه هاي گرگ و باد اثري از تو مي بينم در آن سراب ها و شراب ها در اين سازها و سوزها، نازها و نيازها اثري از تو مي بينم . دريغ که تنها اثرت آن عشق بود آنهم که شبي سودش را بر ورقي واگذار کردي و رفتي به راستي من چه عنکبوتي بودم که از تو خيالاتي به وسعت عشق بافتم،تا در دامت کنم ندانستم ظلمت چشمت داميست که بر آن ابهامي از نور کشيده اند.
در کهن ترين کوچه ها بوي مي کشم خاطره ها را در کهن ترين خاطره ها کوچه ها را در خاطره ها و کوچه ها تو را .
کاش مي دانستم کجايي کاش مي دانستیم کجاييم شايد آنجا که کاروان کين دخمه زده است يا آنجا که عشيره ی عشق چادر زده است آنجا که يغما پرهيز مي کند از ياوه ها يا آنجا که آسمانخراش ها قحط کرده اند نور و خاک را آنجا که حجاب ها دريده مي شوند با دلارها.
تو را من هزاران بار نديده ام وقتي گدايان هم تو را هزاران بار ديده اند اي پگاه پر عبور پاي نه بر اين شب ديجور اي که بختم بردار گناهانت شدن بود خار بر سر و دست مصلوب عشق تو شدن بود.
« با دستانش چشمان مرا بست تا بگويم کيست. خيس شد دستانش وقتي که گفتم: «خويشتنم» باد از کتاب حافظ فال مي گرفت وقتي که از خواب بيدار شدم »
بيست و پنج ساله ام اما روزگاري نه سال درباره ی من صدق مي کرد نه فصل ، نه ثانيه، نه تو .
بيست و پنج ساله ام از قصه آکنده قصه هايي نه از شمع و گل و پروانه ها نه از افسانه ها و اسطوره ها قصه هايي از تيغ هايي که کند می شوند بررگها قصه هايي نه از عافيت و انار و انزوا قصه هايي از تبعيد گاهي که خيام را مي ربايند از دستها از فتنه ی خاک و آسمان و چشم ها قصه هايي آکنده از حريق حريقي که مرا غريق خويش مي کند قصه هايي از مرامنامه ام را که باد برد ترانه هايم را که آب برد آبرويم را که عشق برد دلم را، دلم را که سگ خورد.
من از قصه ی روزگاران خويش مي آيم من از هر چه نقش صورت يافت مي آيم من از دجله هاي عاري از نيکي و آب از جاي تن آسايي ها از يک قطره آب من از ميلاد مهيب ازدحام مي آيم.
من از سانحه مشعل و مهتاب حادثه کابوس و رويا فاجعه ی عشق و نفت من از تبعيد مدينه هاي فاضله از معرفت باغهاي حکمت من از انديشيدن به انديشه ها از اين شعر در حال وقوع مي آيم.
اي واژه ها ياد داريد شبي سياه پوش شديم به عزاي آنکه از براي رهايی در خاک و خون رها شد ؟ نهيبي اما پيکرمان را لرزاند: « سپيده ی سحري فراتر از سياهي نيمه شب است شعر شيري سحر عالي تر از شعار قيري شب است» و تارهايي، ردايي از سپيده دم به پيکر دوختيم. اي واژه ها اي سپيد جامگان ياد داريد مردانتان را به سياهي لشکر مثنوي و قصيده مي فريفتند و زنانتان را چون روسپيان ، از بيتي به ديگر بيت مي بردند؟ ما و شما اي روسپيدانه از دره ی کوه عروض خورشيد شعر رهايي را عروج داديم. ما با تيشه تان نهري در کوه قاف قافيه به راه شيرين نور نقش کرديم
آري! شعر نو، شعر سپيد شعر ماست. واژه هاي لجن مال را به پاکي بکشيد واژه هاي مکار را رسوا کنيد و واژه هاي دربند را رها دژ واژه هاي دژخيم را نابود کنيد. روزگار شماست.
صدايي از دور مرا مي خواند : « در باغ ريشه مکن که جز به جنگل پشيمان مي شوي از روييدن » صدايي از دور مرا مي خواند : « از عهد گمنامي بگريز پاي از گليم به نگارستان گذار»
حرف دارم حرف دارم، اگر رنگين کمان ، حرف آسمان است اگر بنفشه ، حرف خاک است تو هم حرف مني.
بيست و پنج ساله ام اما سالهاست گوري تهي به انتظارم است اي گور تهي !پرم از حيرتها، عبرتها، هجرتها لقمه اي اما به کف نخواهي آورد که آخرين فرصت برق مي زند به چشمانم نه از براي فرشته اي از سد شيطانها گذشتن نه از براي بهشت از دنيا گذشتن قصريم آکنده از نيمه شب به ديار دور نور در سفرم قصريم انباشته از سکوت به شهر آواز و صدا در سفرم.
بيست و پنج ساله ام شرح حالم اکنون اين است: « برق مي زندم عقل آتش مي زندم عشق خاک مي کندم هستي.» + نوشته شده در 2:36 توسط رضا |
چشمانم در وياري هميشگي
و تهوعي گنديده مرا بالا مي آورد رنجي شلاق زنان در بند مي کشد ثانيه هاي بيمارم را و زشتي ها سخن مي گويند از زيبائي زشتشان پاهايم را ببين ! ! خفته در گيوه هاي فرسوده اي که قرنهاست باور بودارعشق را در آغوش رخوت خود به اين سو و آن سو مي کشد و تزلزل دستاني سرد کودکيم را بر سر راه ميگذارد ! بيهوده باد مي وزد در اين غربت سراي خاك هدر داده ام زندگي ام را اندك اندك مرگ سزاوار من است زشتها باید بمیرند. (از کتاب راه رفتن روی زمین) + نوشته شده در 0:25 توسط رضا |
من روزه یک شنبه دارم می آم کرج!
اگر کسی از کرج هست قرارمون سره چهارراه جمهوری از طرفه گوهر دشت دیگه باید تکلیف روشن بشه!!!!!!!!!!!! من دیگه خسته شدم.راه میرم خودم پوست موز رو میبینم و بعدش هم میگم ای بابا بازم باید بخورم زمین هر روز هفته به بهانه ی نگین و yXبه هر دلیلی دلیله خواسته دیگری به علی زنگ میزنه ولی من................. حالم از خودم بهم میخوره + نوشته شده در 19:14 توسط رضا |
|