|
|
باید یه اعترافی بکنم: حق با سین یا همون رویا یا کلاْ بچه های سایت هویت علی و نادر بچه های دانشگاه علامه اون هم رشته ی فلسفه ست! من ۶سال یا شاید ۷ سال باشه که اومدم سمت فلسفه,با یه سری آدم که توی دنیای حرف کم نمی آوردن و میگن :(فلسفه به آدم نشون می ده که زندگی بدون کتاب یعنی هیچ)و به دنبال زندگی توی کتابها میگردن آشنا شدم. من هم زندگی رو توی کتاب خواستم پیدا کنم(همین اواخر مادر مریم همین رو به باد انتقاد گرفته بود و چند باری به سرم زده بود که آدم با کتاب زندگی نمیکنه.زندگی توی کتاب خونه نیست و....) توی این چند سال فلسفه به من اجازه داد که خدا رو نقد کنم.قرآن رو با استفاده از خودش رد کنم و کار های دیگه که توی وبلاگ قبلیم شیطان کامل به اون اشاره کردم. هم زمان رو آوردم به سمته هنر. نقاشی رو شروع کردم نتیجه اون ۳ تا تابلو بود که ۲تاش رو آتیش زدم ویکیش هم هدیه دادم به یه دوست,البته به درخواسته خودش. رویا راست میگه. آدم توی نت میتونه خودش رو خلاص کنه!میتونه نقاب نزنه!میتونه خودش باشه! میتونه داد بزنه انقدر که خالی یه خالی بشه. ولی من دیگه برام هنجره ای نمونده تا بخوام خودم رو خلاص کنم.توي اين چند روزه يعني از همون روزي كه از عسلويه اومدم يازدهم ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ خوردم كه ديگه حتي نمي دونم كه چي كار ميكنم يا اينكه كاري كه ميكنم براي چيه! ديگه مغزم از كار افتاده. من به مدت 2-3 سال اعتياد آوردم به اكس وn2 و الآن هم 6 ماه هست كه ترك دارم ميكنم.قبلاً هم گفته بودم كه يه بيماري دارم.بيماريم همين بود.توي اين مدت شوك هاي زيادي گرفتم. اعتياد به خانواده ي مرفين با اعتياد به خانواده ي آمفتامين ها خيلي فرق داره. مرفين ساكن مي كنه ولي آمفتامين ها يا همون قرص هاي محرك به حركت درت ميارن. اين حركت توي اين سه سال تمام وجودم رو تموم كرد و ديگه انژي برام نموند تا بخوام با حوادث اين چند ماه مبارزه كنم. رفتن سيمين به اون شكل...واي كه چه بلايي سرم آورد من باسيمين 6سال دوست بودم.عاشقش بودم.رفت و آمد خانوادگي داشتيم همه مارو زن و شوهر حساب مي كردن ولي يه دفه همه چي از بين رفت توي شوك رفتن سيمين بودم, تا اون موقع دوتا دختر بهم خيانت كرن يكی ناديا بود كه من رو معتاد كرد يكي هم سيمين بود كه..... داشتم با اين حادثه دست و پنجه نرم ميكردم و يواش يواش خودم رو ترميم ميكردم كه با مريم آشنا شدم. اومدن مريم همه چيز رو عوض كرد. من يك دفه خودم شدم. رفتم دنبال كار.به سربازيم ميخواستم ادامه بدم اسم نوشتم دانشگاه و..... ولي باز اون هم رفت. الآن ديگه هيچي نيستم به جوز يه آدمي كه ميشينه پاي كيبورد و فقط تايپ ميكنه. تمام اعتقاداتم رو از دست دادم.روزي كه از مريم خواستگاري كردم بهش گفتم كه اگر جوابت نه باشه من ديگه حتي خودم هم نيستم چون الآن خودم رو توي تو پيدا كرم. گفت چيزي كه تو مي خواي حق تو!مال تو . تو,تو,تو بايد خوشبخت بشي! حالا احتمالاْ خوشبختم + نوشته شده در 0:39 توسط رضا |
|