|
|
در درخشش صبحگاه, قطره هاي اشک بر روي برگها به جا مانده است
و صداي زاري مرغان که همچنان از ديشب در ذهن و گوشم يادآوري مي شود. اکنون غوغاي ديشب آرام گشته و زندگي دوباره به حالت عادي بازگشته است. آنگونه که هرکس کار ديروزش را آغاز کرده و مشغول شده است. بچه ها که دوباره شوق و شور و اشتياق بازي در چهرهايشان موج مي زند و خندان مشغول بازي کردن هستند. همه ي مردان صبح زود براي امرار معاش برخاسته و عازم شده اند. جمعي از زنان مشغول شستن حياط هستند و آب پاشي حياط , فضاي خنک و آرامي را به وجود آورده است. بوي خوبي به مشام مي رسد که گرسنگي ام را دوچندان کرده است. دختران خانه اکنون بر روي رواق نشسته اند و با پسر ها صحبت مي کنند هندوانه مي خورند و مي خندند و گويا مرا تمسخر مي کنند. مدتهاست اينجا خوابيده ام اما کسي نيامده... مهم نيست!.. تنها يک چيز مي خواهم .... *تابوتم را خاک کنيد* + نوشته شده در 0:29 توسط رضا |
|