|
|
مردی بود که زنش را خیلی خیلی دوست داشت
اما آن زن مردش را خیلی خیلی دوست نداشت صبح که مرد سر کار می رفت یک دسته هزاری به زن می داد و نیمه شب که زن به خانه بر می گشت یک دسته یونجه جلوی مرد می انداخت. از این انشاء نتیجه نمی گیریم که عشق چیز بدیست بلکه نتیجه می گیریم که عقل چیز خوبی ست. از کتاب "راه رفتن روي زمين" (در دست چاپ) + نوشته شده در 4:14 توسط رضا |
|