پخش اختصاصی از این سایت
از سروده های خانم مریم د
انگار همين ديروز بود
در ميان بوي خام کودکي ام که هنوز از تندي بلوغ دور بود
در هياهوي حرفهاي يواشکي
مادر بزرگم را مهماني عزيز بود
مهمان مادر بزرگم چشمانش را پشت شيشه هاي تميز مخفي کرده بود
و
ان قدر شجاع بود که کفشهايش گلهاي ابکشي شده فرش مادر بزرگ را له کرده بود
لبخند مي زد شايد از اين فتح مي باليد
و
مهربان تر از يک لبخند بود با من /بوسه اي
ونواي قلقلک اور عزيزم
و
ان قدر روشنفکر بود که سيگار مي کشيد
حتي از مهمان هاي پدر بزرگ هم بيشتر حرفهاي سياسي مي زد
ولي من هيچ گاه نفهميدم چرا مادرم ان روز بزک کرد و با او رفت
وهيچ گاه نفهميدم چرا مهمان روشنفکر مادر بزرگ شبها به خانه ما مي امد
و مادرم برايش منقل مي گذاشت و ديگر روشنفکر نبود
و شايد هرگز نفهمم چرا مهمان روشنفکر مادر بزرگ ان شب به
بستر من لغزيدوتا صبح مرا رهسپار زنانگي کرد
شايد فردا بفهمم چرا فردا که من مهمان روشنفکر خانه اي شدم
با تمام زنانگي ام
آذر۸۶
+
نوشته شده در 15:17 توسط رضا
|