|
|
چشمانم در وياري هميشگي
و تهوعي گنديده مرا بالا مي آورد رنجي شلاق زنان در بند مي کشد ثانيه هاي بيمارم را و زشتي ها سخن مي گويند از زيبائي زشتشان پاهايم را ببين ! ! خفته در گيوه هاي فرسوده اي که قرنهاست باور بودارعشق را در آغوش رخوت خود به اين سو و آن سو مي کشد و تزلزل دستاني سرد کودکيم را بر سر راه ميگذارد ! بيهوده باد مي وزد در اين غربت سراي خاك هدر داده ام زندگي ام را اندك اندك مرگ سزاوار من است زشتها باید بمیرند. (از کتاب راه رفتن روی زمین) + نوشته شده در 0:25 توسط رضا |
|