|
|
تو را به جهنم مي برند.
گريه مي کني و اشک مي ريزي در حالي که من نا اميد, به تو نگاه مي کنم پيمان شکسته شده من راستگو نبودم و حالا مي بينم که نوبت من شده از درون مي گريم و تو را مي بينم که مي سوزي و فرياد مي زني تو را نگاه مي کنم و تا نوبت من فرا رسد صبر مي کنم صبر مي کنم........ گريه خواهم کرد با چشماني خندان در حالي که پايان اضطراب توست و من هيچ چيز براي تسلي تو ندارم جز تسليت در پوزش فقير تو و در حسرت و پشيماني پوچ تو همچنان تو را نگاه مي کنم و به جاي چشمان تو اشک مي ريزم در حالي که با ارعاب به سوختن تو مي نگرم و تا نوبت خودم صبر مي کنم صبر مي کنم.... پيمان را شکستي و راستگو نبودي و تو را در حال سوختن مي بينم و لحظه ها را تا نوبت خودم مي شمارم + نوشته شده در 21:42 توسط رضا |
|